"واژگان بندگان بی چون و چرای ذهن اند"

وقتی آزادشون کردی تازه میتونی از سیاه چال های ذهنت چیزی دستگیرت بشه والا .... پس تا زوده دستور آزادی شون رو بده  ...پوسیدند بدبخت ها!!!



تاريخ : شنبه پانزدهم مهر 1391 | 20:19 | نویسنده : حمید |
: .......میخای بازم برگردی بیمارستان؟!!

منم قبول کردم  هرچی باشه خونه کجا و بیمارستان کجا..!!!و توی حیاط موندم چندلحظه ای که گذشت مادرم صدام کرد و گفت :

حمید..بیا بالا این سیب ها رو بخور

منم رفتم بالا و آبجی رقیه ام هم تو خونه بود رفتم پیش مادرم و گفتم :

من نمیتونم بخورم

گفت :

میدونم پسرم این سیب با سرسم (یه سبزی خاص که از خانواده پونه ست و مخصوص نازخاتون و پوره سیب  ترش درختیه ) و نعنا له شده و برات خوبه ...بخورش تا دهنت مزه بیفته

و من یه کم خوردم ولی دیگه نتونستم بخورمش و گفتم :

باشه بعدا میخورم...

به طرف پله راه افتادم که بیام پایین که مادرم گفت:

 مواظب پله باش دستت رو به نرده محکم کن

و من هم همینکار رو کردم پله خونه مون آهنی بود ...رفتم دوباره توی باغچه و داشتم بازی میکردم

یه درخت نارنگی محلی بزرگ وسط باغچه ی سمت شرق خونه مون بود و با فاصله کمتری یه درخت نارنگی اونشوی کوچیک هم نزدیک پنجره اتاق کوچیک طبقه پایین یا همون همکف بود و وسط شون جایی بود برای بازی، البته برای وقتایی که مجبور بودیم توی خونه بازی کنیم  ...

باخودم سرگرم بودم و داشتم با گره های نارنگی و پرتقالی که روی زمین ریخته میشد بازی میکردم  هنوز خیلی نگذشته بود که صدای اذان ظهر از بلندگوی مسجد بلند شد ....صدای کبلی مرتضی ....چندروزی بود صداش رو نشنیده بودم

 ... الله اکبر...، الله اکبر....هنوز داشتم صداش رو تکرار و تودلی اذانش رو مرور میکردم ....الله اکبر ....الله اکبر....که صدای مادرم توجه ام رو جلب کرد :

....ای خدا ....دیرم شد ...خدا مرگم بده تا برسم ،نماز شروع میشه ...

دیدمش که با چادری گلدار ولی کمی تیره و با عجله از پله ی آهنی پایین اومد و وضو  گرفت و با عجله و نیمه دو به سمت در حیاط رفت و به در نرسیده برگشت و یه نگاه به من کرد و مکثی توی نگاه بهم کرد .نیمرخ صورت خیسش که چون هلال ماهی از چادرش بیرون زده بود ،رو الان میشه با دیدن آخرین هلال ماه تشبیه کرد ..آخه اونوقتا از سروصدای استهلال و ستاد و گروه و ...خبری نبود

با دستش که درون چادر غرق شده بود کمی صورتش رو خشک کرد و راه افتاد به در نرسیده بود که با صدایی آمرانه ولی مادرانه گفت:

 بیرون نیایی ها!!!

رفت

من زیر درخت نارنگی نشستم و میوهای کوچک نارس از درخت ریخته شده را توی مشتم نمیتونستم نگه دارم و یه گوشه ی زمین گذاشتم و یه قسمت که یه کم سرآشیب داشت رو پیدا کردم و کنارش نشستم و برگهای خشک رو کنار زدم

چندتا کفش دوزک و  هزارپای سیاه و نرمی که همیشه توی خاک اونوقتها بودند رو هم کنار زدم و یکی یکی میوه ها رو از روی شیب قل میدادم پایین . اینکار را تا اونجا باید ادامه میدادم که یکی از این میوه ها به میوه دیگه ای برخورد  کنه ، وقتی این اتفاق می افتاد یعنی ، برنده و بازی تموم...میوها رو برمیداشتم و دوباره ...

البته وقتی با داداشام این بازی رو سه نفری انجام میدادیم هیجان خاصی داشت و بازی ای نبود که با دعوا تموم نشه و بعد دعوا هم میوه های کوچیک رو روی زمین میریختیم  و با قهر میرفتیم ...نمیدونم سر چی دعوا میشد آخه تو حیاط و باغچه پر بود ازین میوهای کوچیکی که باید هفته ای یکبار با جاروی مادر راهی سطل آشغال میشد...

هنوز داشتم یاد و خاطره بازی و قهرهای همراه اون با داداشام رو با هر گره میوه کوچیک و نارس  که قل میخورد و مسیر فرودش را با فرازهایی از خاطرات داداشام که دلم براشون خیلی تنگ شده بود ، گره میزدم که ،

 ناگهان درب حیاط خونه مون با سرعت و شتاب و باز شد یه پسر نوجوان حدود ۱۵ شانزده ساله خودش رو  با عجله انداخت توی خونه ....



تاريخ : چهارشنبه یکم مرداد 1393 | 12:37 | نویسنده : حمید |
هرچند علایم بیماریم تخفیف پیدا نکرده بود ولی بعدها فهمیدم داداشم ازینکه هیچ کاری نتونستند بکنند و منو بین بیماران اسهال و استفراغ گذاشته بودند ناراحت شد و به اتفاق مادرم رفتند و رضایت دادند تا منو با مسئولیت خودشون ببرند...)

لباس هامو آورد و با خوشحالی لباس های بیمارستانی رو  از تنم در آورد و لباس های خودمو پوشیدم نمیتونستم یه پایی بایستم تا شلوارو پام کنم 

 مامانم روبروم نشست رو پاهاشو

دستمو گذاشتم رو سرش و اون فاق شلوارو از زیر پام رد کردو نصف بالا کشید و دومین رو هم همینطور ..

بعدش منو برد پیش رو شویی و دوباره صورتم رو شست و با دستان خیسش موهامو مرتب کرد و از چپ به راست برام فرق باز کرد و همش همینجوری بود و من دوست میداشتم ولی هروقت تو آینه نگاه میکردم  خوشم نمیومد برعکس میشد

از راهروی بیمارستان که داشتیم رد میشدیم پرستار صبحی که برام صبحونه آورده بود رو دیدم از کنارش رد شدم ولی نگام بهش دوخته شد اون لبخند میزد و من هم ...دستم توی دستان مادرم بود سرم به عقب و به نگاه پرستار که آخرش یه چشمک برام پرت کرد و من خنده ام گرفت و موقع خندیدن احساس کردم لب پایینم افتاد و کمی کش آب دهن ...و چشمای پرستار که اینبار دیگه نگران بود.....

به حیاط بیمارستان رسیدم  درخت سرو چقدر بزرگ بود ..سایه ش دیگه داشت گرد میشد

و آدما و ماشینها  هم بزرگتر از اون بالا بودند . دستم توی دستای مادر بود و در حالیکه تلو تلو میخوردم دنبالش راه افتاده بودم از درب بیمارستان که بیرون رفتیم یه نگاه به ساختمان بیمارستان انداختم و پنجره ای که میشد حدس زد مربوط به اتاق من بود رو نگاه کردم و دوست نداشتم دوباره از اونجا این پایین رو نگاه کنم

سوار تاکسی شدیم . داداش سعیدم رفت مغازه تره بار فروشی سید جواد که تابستونها پیشش شاگردی میکرد من و مامان  راه افتادیم ...و چند لحظه بعد سر کوچه پیاده شدیم ورودی کوچه مون اونوقتها بازار روز بود و اکثر زنان روستاهای دور و نزدیک  سبزی و ماست و هرچی که میکاشتند رو برمیداشتند و صبح زود میاوردند و میفروختند و  پولش رو برای نیاز روزانه شون هزینه میکردند و ظهر نشده بر میگشتند خونه .

همینطور که از کنار بارفروشها رد میشدیم نگاه های متعجب بهم بیشتر و بیشتر میشد و بعضی ها هم که مامانم رو میشناختند ازش میپرسیدند که چرا اینجوری شدم و مامانم که نمیدونست چی بگه  نگرانی و ناراحتیش رو قایم میکرد و یه چیزایی جواب میداد ولی لرزش صداش راز دلش رو برملا میکرد و من از بارفروشها متنفر میشدم...آخه ....وسطهای بازار روز مادرم چند تا سیب محلی و سبزی معطر محلی خرید و چیزای دیگه ای یادم نمونده . به راه مون ادامه دادیم و من برای رسیدن به خونه دل تو دلم نبود و دوست داشتم هرچی زودتر داداشامو ببینم و ...کمی جلوتر که رفتیم به درب ورودی مسجد محله مون رسیدیم مردم داشتند یکی یکی وارد مسجد میشدند و خیلی ها هم ذوق و شوق عجیبی داشتند. راه افتادیم و رسیدیم خونه و من از در حیاط که وارد شدم حس عجیبی داشتم و گشتم ولی از محمدرضا و احمد خبری نبود تا خواستم برم نو کوچه سراغشون مامانم ناراحت شد و  با لحنی نگران و ناراحت بهم گفت بیرون نرو پسرم همینجا تو حیاط بازی کن تا داداشات بیان تو هنوز خوب نشدی!! میخای بازم برگردی بیمارستان؟!!



تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 | 19:27 | نویسنده : حمید |

در باز شد و چهره ی مرتب و تمیز دکتر با قیافه ای جدی و آروم پیدا شد و پشت سرش هم پرستارها اومدن

من انتهای اتاق بودم . از اول شروع به ویزیت هم اتاقی هام که بیشترشون اسهال و استـــ.... داشتند کرد و اکثرشون موندنی شدند

به من که رسید چندبار ورقهای کوچیک و بزرگ و رنگ وارنگی که روی تخته گیره شده بود  رو بالا و پایین کرد و  و دادش دست پرستار

بالای دوسرگوشی اش رو  گذاشت  توی گوشش و اونسرش رو هم روی سینه من و بعدش چند بار جاش رو عوض کرد و دوباره گوش کرد و اینبار با چشمانی بسته...

دوباره پرونده رو گرفت و نگاه کرد و  از سینی پرستار یه چکش در آورد و با سرش که پلاستیکی بود به روی زانوم ضربه زد و دلم هری ریخت و پام پرید بالا طوریکه انگار میخواستم با دستم بگیرمش ..چندبار این کار رو کرد و  من با اینکه خوشم نمیومد هیچی نمیگفتم ..

دوباره به پرونده نگاه کرد و  اینبار چیزی توش نوشت و داد دست پرستار ..همونی بود که برام صبحونه آورده بود ..نگاه مبهمی بهم کرد و همه رفتند

من دوباره برگشتم به سمت پنجره و دیگه درختهای سرو داخل بیمارستان سایه هاشون داشت  از دیوار نرده ای بیمارستان میومد تو

جلوی درب ورودی بیمارستان هم هرچند دقیقه یه ماشین که اکثرا نارنجی با خط سفید کمرش بود رد میشدند  ماشین های دیگه خیلی کم بودند

آدمها هم کم کم داشتند با شتابهای مختلف اینور و اونور میرفتند ..

هم ماشینها و هم آدمها خیلی کوچیک بودند مثل ماشین اسباب بازی پسرخاله سعید

جنب و جوش اون روز بیشتر از روزهای قبل بود . چشمم به درب بیمارستان بود که مادرمو با چادرش دیدم و داشت میومد همراه ش داداش سعیدم هم بود...برگشتم به سمت در اتاق و منتظر بودم تا بیاد ..

از مسیر و فاصله در تا اتاق و سرعت مادرم میتونستم بفهمم که کی میرسه به اتاق ولی نرسیده بود و دیر کرده بود...باز برگشتم به سمت پنجره و دیدم ، نه ،اونجام نبود .

چاره ای جز انتظار نبود منتظر موندم ...زمانی بیشتر از آنچه که فکرش رو کرده بودم منتظر موندم ..

نیومد ...

دوباره به سمت پنجره رفتم ...

سایه سر سروهای بیمارستان از نرده های اومده بودند تو و از دیوارکوتاه زیر  نرده ها فاصله گرفته بود... 

بیرون بیمارستان و توی خیابونها مردم بیشتر میشدند ولی ماشین ها همون بودند با رنگهای تکراری

صدای درب اتاق همراه با صدای خسته و تقریبا نگران مادرم ،که گفته بود

: ایشالله عیدیمو از خدا میگیرم و ادامه داد:...باید بریم خونه...

تازه متوجه شدم که فرداش عید فطره، عید فطر سال ۱۳۵۶ هجری خورشیدی که اونوقت ها بهش سال ۲۵۳۶ هم میگفتند



تاريخ : پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 | 12:27 | نویسنده : حمید |

شنبه

براي نخستين بار گريستم 

تا همه لبخند بزنند 

  يک شنبه

براي نخستين بار

زني را صدا کردم ؛

                                             مامان ..  

دوشنبه

قلم به دست راست گرفتم

و کوتاه ترين رباعي دنیا را نوشتم:

                             بابا ..  

سه شنبه

  حلقه

      به دست چپ کردم

و طولاني ترين غزل عاشقانه ام را

      آغاز کردم  

 چهارشنبه

بر سه پا راه خواهم رفت

تا فرزندم

          بر دوپاي خويش بايستد ..  

پنج شنبه

چمدانم را

                             خواهم بست

 ...  

منتظر چه مانده ايد؟

جمعه ؟!

جمعه ها من هم

                                           منتظرم ..



تاريخ : پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 | 11:5 | نویسنده : حمید |
آخه وقتی حالم خوب نمیشه واسه چی منو نگه داشتن ...

مامان بیچاره م هم هر روز کارش بود که بیاد بیمارستان و برگرده ..

خداکنه امروز ولم کنند برم خونه ...

و برم ده و با پسر عمو هام و دختر عموهام بازی کنم

الان موقع گردو و گردوبازیه چه کیفی داره

غروبها وقتی همه دور هم جمع میشدیم و بازی میکردیم ...بزرگترها هم کوچیک میشدند و جمع مون انقدر زیاد میشد و بازی داغ میشد که ما کوچیکترها  رو زود از میدون در میکردند و خودشون میشدند میدون دار

(صدای بچه ها و جیغ شادی دخترها با صدای مرغ و خروس ها که برای رفتن به لونه شون شاکی بودند و صدای گاو و گوسفند که تازه از چرا برمیگشتند و صدای جررک جروک چوبهای خشک که وسط تنور میسوختند تا نون داغ زن عمو حاضر بشه و صدای اعتراض دخترعموهای بزرگتر را که تنگهای مسی آب رو از روی سرشون  خال میکردند توی حوض فقط میشد از پرتاپ کردن غیظکی آب در حوض و شاتلاب هاش شنید ...طفلکی ها دلشون پیش بازی بود ولی دیگه میدون بازی جای پسرهای کوچیک نبود تا چه رسد به دخترها)

یادمه از صبح شروع به کندن و تمیز کردن گردو میکردیم تا غروب ...غروب همه دور هم جمع میشدیم و پسر عمو های بزرگتر همه ی گردو هامون رو ازمون توی بازی میبردند و میدادند زن عموم..اونم فرداش میبرد بازار براشون میفروخت

باز این ما بودیم که صبح زیر درختهای گردو پرسه میزدیم تا گردویی پیدا کنیم و....

راستی الان هنوز داداشام خواب هستند

خوش به حالشون ...محمدرضا که باید میرفت چهارم و احمد هم امسال باید میرفت کلاس یک ...

خوش به حالشون ... هنوز داشتم غبطه هامو ورق میزدم که صدای باز شدن درب اتاق منو دوباره سر تختم نشوند و خودمو جمع و جور کردم تا دعوام نکنه یک دفعه دیدم همون پرستار لاغر و مهربون صبحه که اینبار با سینی صبحانه اومده بود و گفت:

خب حالا صبحونه ت رو بخور و آماده شو تا آقای دکتر بیاد و ویزیتت کنه

اگه صبحونه ت رو خوب خوب بخوری شایدم برات خبرهای خوب داشته باشه...

وقتی داشت میرفت گیسوهای بلندش از دایره پشت کلاه سفیدش  آویزون بود و تاب میخورد

منم چون خودم رو تسلیم اونا کرده بودم برعکس خونه که صبحونه وعده ناخوشایندی بود صبحونه م رو خوردم و دوباره به پنجره چشم دوختم دیگه داشت طلایی میشد ، آسمون رو میگم

وقتی دسته های نور خورشید که انتهاش به آسمون بود به زمین نزدیکتر میشد دلتنگی کم و کمتر میشد کنجشکها دیگه آواز میخوندن و صدای  کفشها توی راهروی بیمارستان بیشتر و بیشتر میشد .

در باز شد و....

ادامه دارد



تاريخ : یکشنبه پانزدهم تیر 1393 | 16:34 | نویسنده : حمید |
از روی تخت بلند شدم  و اومدم کنار پنجره . غروب شده بود از اون بالا ،حیاط بیمارستان و گلکاری هاش منظره قشنگی داشتند ولی نمیتونستند دلتنگی منو کم بکنند..دیروز یکی از بچه ها که بستری بود رو فرستادند رفت خونه شون ...آخه من چرا باید اینجا بمونم ..کاری که برام نمیکنند همش خون میگیرند و خون....دلم واسه ی مامانم یه ذره شده بود واسه داداشام و بازی کردن توی کوچه و خاک وخل ها همینطور ...

همینطور داشتم  از پنجره به بیرون نگاه میکردم صدای باز شدن در منو به خودم آورد ...

پرستار بد اخلاقه بود ..

 



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه دوازدهم تیر 1393 | 10:26 | نویسنده : حمید |
سلام بر دوستان عزیز

 

شاید تو ذهن تون میگین : اینو نگاه کن خل شده هنوز اولین غروب نیومده داره نغمه ی وداع رو میخونه

ولی من منظورم این نبود

منظورم این بود که این ماه تنها ماهی هست که آدرس فضیلت ها و کراماتش مستقیم توی قران ذکر شده یا به قول مفسرین نص صریح قرآن هست و ....

ماه مهمانی خداست....چقدر این جمله قشنگه !!!مهمانی خدا

یه لحظه فکرش رو بکنین میخوایم برییم رو سفره خدا بشینیم

مهمان بشیم و خدا با اون همه عظمتش بشه میزبان مون و ازمون پذیرایی بکنه...چقدر زیباست

چقدر قشنگه...خوش به حالمون که شدیم مهمان بهترین و مهربان ترین میزبان

خب پس بیایم از  لحظه لحظه ی این مهمانی لذت ببریم و یه کم تنها یه کوچولو کاری بکنیم که میزبان از مهموناش خوشش بیاد و یه لبخند کوچولو بهمون بزنه و وقتی رسیدیم به زمان نغمه " با وداع ای ماه خوبان ...." برامون دست تکون بده و ته دلش راضی باشه که ما اومدیم و سر سفره ش نشستیم ....

یه خاطره هم از رمضان در اسارت براتون نوشته بودم ...حالا برای دوستان جدیدم بازخوانی میکنم

راستی داشت یادم میرفت ....یه کم به خودتون برسین

آخه میخوایم بریم مهمونی ها!!!



تاريخ : یکشنبه هشتم تیر 1393 | 17:30 | نویسنده : حمید |
سلام بر همه ی دوستان

امروز چیزی خوندم که دلم لرزید و  چشمم هم

اینجا و تنها اینجاست که ایثار معنی می یابد

اینجاست که فداکاری از داستان ریزعلی پرمیکشد

اینجاست که ادهم داستانش هرچند نقل کمتر مجلسی ست ولی نقل همه ی دلهایست که هنوز میتپند

ادهم فداکار


برچسب‌ها: ادهم فداکار

تاريخ : دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 | 12:25 | نویسنده : حمید |
سلام

نمیدونم این خاطره رو تا بحال براتون نوشتم یا نه؟

اسارت همه چیش با دنیای بیرون و خصوصا حال حاضر فرق داره

اصلا قابل تصور نیست برای همین بعضی وقتا که میخام خاطراتمو بنویسم احساس میکنم کار بیخودیه

چراکه وقتی خودت میدونی مخاطبت توانایی پذیرش اینا رو نداره واسه ی چی.....

ولی بازم دلم نمیاد و میگم خب شاید یکی باشه که هنوزم دوست داشته باشه بدونه اون روزها چیجوری بوده

خب حالا براتون از یه خاطره میگم

روزهای اول اسارت آخر ماه که میشد به ارشد های آسایشگاه یه خودکار امانتی میدادند که لیست خرید آسایشگاه رو بنویسه لیست خرید هم شامل چیزهای ضروری بود که عراقی ها بهمون نمیدادند و ما مجبور بودیم خودمون بخریم مثل خمیر دندان و تیغ ۱و پودر شستشو و شکر و شیر (البته قوطی شیرخشکش)سیگار و ...پولش رو هم حقوقی بود که ازطرف صلیب سرخ مقرر شده بود و عراقی ها بهمون میدادند نمیدونم چقدر باید میدادند ولی یک و نیم دینار عراقی بود که باهاش میشد تقریبا ده  دوازده بسته سیگار بغداد اون اوایل اسارتمون و بعدها تا ۵ بسته سیگار خرید. البته الان چی میشه با یک و نیم دینار عراقی خرید نمیدونم...

اره این همه ی حقوق یک ماه مون بود

یادمه ظهر یکی از همون روزها که توی آسایشگاه بودیم و بعد از اینکه ارشد لیست خریدش رو نوشت من ازش خودکار و گرفتم و روی زرورق سیگار چند تا نقاشی کشیدم

بعدش یه بیت شعر نوشتم و دستم که گرم شد مخم در اثر این گرما داغ شد و یک دفعه به ذهنم رسید عکس امام رو بکشم البته از حفظ میتونستم عکس امام رو طراحی کنم برای همین دور و برم رو نگاه کردم و رفتم تو زاویه ای از آسایشگاه که از بیرون امکان دیده شدن نداشت شروع کردم به کشیدن عکس امام

یه حس خاصی داشت کشیدن عکس امام...روال طراحیم هم اینجوری بود که اول از ابرو و چشم چپ شروع میکردم

شروع کردم به آرامی و با وسواس و دلهره زیاد به طراحی عکس مبارکش ....  اونایی که پیشم بودند با تعجب نگاهم میکردند و توی دلشون میگفتند که این چیه داره میکشه

وقتی چشم و ابروی چپ تموم شد ...یه نگاه کردم و دلم یه جوری شد دستم کم کم داشت لرزش پیدا میکرد دور و برم رو نگاه کردم

و دوستام یه نگاه عاقل اندر صفی بم انداختند و من سرمو پایین انداختم و چشم و ابروی راست رو شروع کردم  هر چی دوتا چشم و  ابرو مکمل هم میشدند  لرزش دستام بیشتر و تپش قلبم هم...

وقتی دوتا مردمک چشمش کامل شد و نگاهش به چشمام افتاد دلم هری ریخت....انگار داشت بهم نگاه میکرد هرچی نگاهش کاملتر میشد چشمای منم خیس و خیس تر میشد و نگاه دور بری هام هم متعجب تر

من برای اینکه سرم رو بالا نیارم و دوستام متوجه اشک هام نشن ادامه دادم و سرمو بالا نیاوردم هر چند لحظه نگام به نقاشی موج دار و شطرنجی میشد پلکم رو که محکم فشار میدادم دوباره صاف میشد و  داغی قطره ای که از کنار بینی ام میغلتید و به نوک بینیم میرسید سرد میشد رو حس میکردم و به شکلهای مختلفی قایمش میکردم

دوباره و دوباره و غلتیدن هایی که نمیدونم چندبار تکرار شد

به هر حال تونستم عکس رو تموم کنم. به طرز خاصی با قسمت بازوی آستینم کمی چشمهامو خشک کردم

حالا دیگه خواستم به نگاه های متعجب دور بری هام خاتمه بدم و عکس رو نشون شون بدم سرمو که بلند کردم دور و برم پر بود از چشم های خیس

۱ تیغ کردن صورت اجباری بود ولی تیغش رو باید خودمون تهیه میکردیم و تازه بعد از اصلاح باید تیغ مصرف شده رو تحویل عراقی ها میدادیم !!!!!!!!!!!!!



تاريخ : سه شنبه سیزدهم خرداد 1393 | 17:32 | نویسنده : حمید |

نگفتمـــــــــت مرو آن جا که آشـنات منم
در این سراب فنـــــــــا چشمه حیات منم

وگر به خشم روی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیـــــــی که منتـهات منم

نگفتمت که به نقش جهان مشــو راضــی
که نقش بند ســــــــــراپرده رضـات منم


نگفتمت که منم بحـــر و تو یکــی ماهی
مرو به خشـک که دریای باصــفات منم

نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو
بیا که قدرت پرواز و پــــــرّ و پات منم

نگفتمت که تو را ره زننـــد و سرد کنند
که آتش و تبش و گرمی هـــــــوات منم

نگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهند
که گم کنی که سرچشمه صــــــفات منم


نگفتمت که مگو کار بنده از چه جــهت
نظام گــــیرد خلاق بی‌ جهــــــــات منم

اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست
وگر خداصــــــفتی دان که کدخدات منم

پ ن : این مطلب ایمیلی بوده از یک دوست گرامی و عزیز که حیفم اومد بقیه دوستان نخونند


برچسب‌ها: ایمیلی از یک دوست

تاريخ : سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 | 11:58 | نویسنده : حمید |

دیشب ماه در حوض کوچک خانه ی مادر بزرگ

 تاب میخورد
و من بوسه ی یواشکی شمعدانی را

بر رخ ماه دیدم
ماهی کوچک داخل حوض هم دید

و از خجالت قرمز شد
مادر بزرگ که یواش یواش به سمت حوض رفت

دلم هری ریخت
نکنه مادر بزرگ هم ببینه...وای
وقتی دستش را داخل آب کرد

تکه تکه ی ماه

از چکه چکه ی دستهایش بر برگهای شمعدانی ریخت

شاید

شاید شمعدانی قصد غسل عیش نمود

و من باز دیدم که ماهی کوچک حوض

همچنان قرمز ماند

پ ن: یه جورایی خواستم بگم برگشتم



تاريخ : شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393 | 10:46 | نویسنده : حمید |

 

                           

 

میلاد حضرت فاطمه 

تولد امام عزیز

 روز زن مبارک باد

تقدیم به تو



تاريخ : یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 | 10:10 | نویسنده : حمید |
سلام به همه ی دوستان کمپ ۱۰

شما هم مثل من دلتون برای نورالدین رضایی تنگ شده ؟

خب میتونین چهره خوش تیپش رو ببینن



تاريخ : شنبه بیست و سوم فروردین 1393 | 10:34 | نویسنده : حمید |
دیدن هر بامداد اتفاق ساده ای نیست
خوشایند است و تکرار ناپذیر
گنجشکها بیخود شلوغش نمی کنند
هر بامدادت را دلپذیر میخواهم و پر نشاط

اي ديده، بدار ماتم دل
کو در خطري فتاد مشکل
خون شد ز فراق يار و از يار
جز خون جگر دگر چه حاصل؟
بر خاک درش فتاد و جان داد

آن قطره خون، که خوانيش دل

نیم بی‌تو دمی بی‌غم، کجایی؟
ندارم بی‌تو دل خرم، کجایی؟
به بویت زنده‌ام هر جا که هستی
به رویت آرزومندم، کجایی؟


ز من هر دم برآید ناله و آه
چو یاد آید رخت هر دم، کجایی؟
درآ شاد از درم: کز آرزویت
به جان آمد دل پر غم، کجایی؟

 

 


تاريخ : یکشنبه هفدهم فروردین 1393 | 17:26 | نویسنده : حمید |
اینجا نوحه ای  خوانده میشود

برای سرداری که شانه هایی سبک دارد

برای نفس در بندی که دیگر بند آمده است

برای جمشیدی که پادشاه نبود تا برایش فرشی قرمز بگسترانند

و برای پادشاهی که بر تخت دلهای مهربان جلوس کرد                

                                

 خبرآمد که خبری در راه است

به همه ی ازادگان و خانواده های این چهار سرباز میهن مبارک باد

.............و آمدند

 



تاريخ : شنبه نهم فروردین 1393 | 14:50 | نویسنده : حمید |
                      

ضمن سلام بر همه ی دوستان عزیز

نوروز ۱۳۹۳ خورشیدی رو به همگان تبریک گفته امیدوارم هفت سین زندگی تان همیشه بر سفره بماند و

سعادت

سلامت

سربلندی

سروسایی

سرور

سرافرازی

سرخ فامی

همه ی دوستان عزیزم و همه ی دلبستگانشان را از خداوند منان آرزو دارم

اللهی به همه ی دوستانم ،به من و همه دلبستگانم حال خوب عطا فرما

       حول حالنا الی احسن الحال


                               

پ ن:حلالم کنید


برچسب‌ها: نوروز93 مبارک

تاريخ : دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 | 10:46 | نویسنده : حمید |
سلام بر همه ی دوستان

چنین روزی در سال ۱۳۶۴ توی منطقه عملیاتی والفجر ۸ و بعد از کارخانه نمک شهر فاو من به همراه حدود ۴۰ نفر از رزمندگان لشکر ۲۵ کربلا اسیر شدیم

درست تو همین لحظاتی که دارم این متن رو مینویسم با دستانی بسته و پای پیاده به سمت شهر ام القصر عراق و مقر سپاه هفتم عراق و سرلشکر ماهر عبدالرشید درحال حرکت بودیم

امیدوارم توی سرنوشت هیچ ایرانی اسارت مقدر نشه

سخت بود ........سخت



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392 | 15:42 | نویسنده : حمید |

ما چیزی برای گفتن نداشتیم و تازه متوجه شدیم که سرکارمون گذاشتن و با این ترفند خواستن ما رو از سرشون بازکننن . ولی بازم از رو نرفتیم و با قیافه ای حق به جانب شروع کردیم به پاسداری که حالا دیگه رسما میخندید اعتراض کردن که شما باید ما رو پذیرش کنید و ما رو سپاه فرستاده و اگه ما رو راه ندین براتون مسئولیت داره و ازین حرفها که صد البته گوشش پر بود از انواع و اقسامش. ولحظاتی بعد به نگهبان دستور داد ما رو ببرند بیرون!!...ما چند ساعتی بیرون در موندیم ولی فایده ای نداشت و عصر شد یکسری از پاسدار ها داشتند میرفتند خونه شون که دیدند ما هنوز اونجاییم یکی شون بهمون گفت خودتون رو اذیت نکنین برگردین خونه تون اینجا اگه آموزشم هم ببینین بازم نمیتونین برین جبهه چون مرکز آموزش نظامی جبهه با اینجا فرق داره ...برین خونه تون و منتظر باشین تا اعلام نیرو کنند ...مطمئن باشین همین روزها میبرندتون آموزش . بازم ما موندیم و دیگه هوا داشت تاریک میشد و بچه ها گفتند برگردیم والا شب میشه و ....

برگشتیم خونه و باز همه تا ما رو دیدند با لبخندی که نمیدونم از دیدن مون بوده یا از دست از پا درازتر برگشتن مون استقبال کردند. فردا صبح دوباره رفتیم بسیج و اعتراض کردیم که چرا اینکار رو باهامون کردند ولی فایده ای نداشت . و تا اعتراض مون بیشتر میشد با جملات دستوری و آمرانه ما رو به بیرون ساختمون هدایت میکردند و باز دوباره برگشتیم خونه و موقع نماز مغرب رفتیم مسجد و بسیج محله و ازشون خواستیم تا کاری برامون بکنند ولی مسئول بسیج هم کاری از دستش بر نمیومد

نمیدونم چند روز گذشت تا اینکه یک غروبی باز توی بچه ها ولوله افتاد که قراره عملیات بشه و  نیاز به نیرو دارن و برای همین روزهای آینده خبرهایی میشه. بعد نماز مغرب رفتیم توی دفتر بسیج مسجد و ازشون خواستیم که ایندفعه دیگه ما رو اذیت نکنند و ازشون قول گرفتیم که....

چند روز گذشت و دوباره یکروز صبح که روز اعزام نیرو هم برای جبهه و هم برای آموزشی بود رفتیم بسیج و محل اعزام نیرو....از اون روزهای پرخاطره بود .چون رزمندگان اعزام مجدد برای رفتن جبهه بودند و صفرکیلومتر ها برای رفتن به آموزش ...خیابانهای اطراف بسیج پر بود از جمعیت ...مادرانی که برای بدرقه پسرهای جوان شون اومده بودند و خیلی ها هم میدونستند که این میتونه آخرین دیدار شون باشه...خانمهای جوانی که بعضی ها شون بچه کوچولوهایی رو توی بغل داشتند و غم فراق و دلهره بی یار شدن و استرس آینده بچه هاشون نمیزاشت که چشمه ی جوشان چشم هاشون بخشکد و پسر کوچولو هایی که پیشونی بند های باباهاشون رو میگرفتند و به سرشون میبستند تا زودتر بزرگ شن و دختر کوچولو هایی که مثل بچه گنجشک های روزهای بارانی خودشون رو به سینه ی بابا چسبونده بودند و چشمهای نگران شون هم نمیتونست گامهای باباها رو سست کنه...لحظاتی بعد مسئول اعزام نیرو اومد و اسامی رو میخوند و باز هم دست چین میکرد و درشت ها رو یه ور و کوچیکها رو یه ور دیگه بخط میکردند ...و بازهم مثل همیشه من نگران بودم برای نخوندن اسمم و موندن و برگشتن به خونه!!!

یکسری ها رو خوند ولی اسم هیچکدوم از ما نبود تا اینکه سری دوم پرونده ها رو  آوردند و گفت این اسامی کسانیه که باید برن آموزش و اسم هرکسی رو که میخونم با اشاره دست من به دو گروه تقسیم میشن و سر جاهاشون قرار میگیرند و منظم و مرتب و بدون هر حرفی متظر میمونند تا اعزام بشوند

و شروع کرد به خوندن ، اسامی بزرگتر ها و قویترها یکطرف و کوچیکترها و ضعیف تر ها رو طرف دیگه به خط میکردند هر چی از تعداد پوشه های رنگ وارنگ کمتر میشد و به تعداد صف دو طرف بیشتر میشد من خودم رو صافتر و راست تر میکردم و کم کم داشتم رو پنجه هام بلند میشدم تا جزو بزرگتر ها قرار بگیرم ولی اسمم رو نمیخوند و ...پرونده ها در حال تموم شدن بود ولی خبری نشد حالا دیگه بی محابا پاهام سست شد و به زور میتونستم سرپا بایستم تموم حواسم به چندتا پرونده باقیمانده بود و متوجه نشدم که از قد و هیکل معمولی خودم هم دیگه کوچیکتر شده بودم نمیدونم یکی مونده به آخر یا آخرین پرونده بود که گفت:حمیدرضا حیدری فرزند رمضان منم با خوشحالی و دستپاچگی گفتم حاضر و همه خندیدند چون باید میگفتم :الله....

تازه متوجه شدم که باید خودمو صاف کنم و یه کم روی سرپنجه بلند شدم و در حالیکه به زمین چشم دوخته بودم و با گامهای حساب شده و متمایل به سمت گروه قویتر ها راه افتادم که مسئول اعزام نیرو یه نگاهی به من و بعدشم به پاهام کرد و با چشمش بهم فهماند که....


برچسب‌ها: روزهای خوب 9

تاريخ : جمعه شانزدهم اسفند 1392 | 13:17 | نویسنده : حمید |

مسئول اعزام نیرو حرفاش به اتمام نرسیده بود که بچه های جوانتر اعتراض شون شروع شد و باز هم بازار گریه و خواهش و تمنا داغ شد و همه به دست و پای مسئول اعزام نیرو افتادند و بهش التماس میکردند تا ببرندمون جبهه که مسئول اعزام نیرو دوباره شروع به صحبت کرد و گفت برای ما فرقی نمیکند که کی به جبهه میره ولی شما برای رسیدن به جبهه مسیر طولانی ای رو باید طی بکنید و قبل از جبهه حتما باید به آموزش نظامی بروید شما میخواهید برین جبهه و مثل مرد با دشمن بجنگید باید اسلحه های مختلف و شیوه های متفاوت رزمی رو یاد بگیرید تا شجاعانه در مقابل دشمن ایستادگی کنید و برای آموزش دادن شما باید پادگان های آموزشی خالی بشه و امکانات محدود اموزشی باید مهیا بشه .گفت ما در حال جنگیم و مشکلات بسیاری داریم برای آموزش هر رزمنده هزینه های زیادی صرف میشه و باید به بهترین وجه ممکن هزینه بشه شما که دوست ندارین بخاطر دل خودتون ما پول و سرمایه ملی و بیت المال را دور بریزیم اگه کسی این فکر رو داره رزمنده نیست و بهتره که بره تو خونه اش و به درس و مشقش برسه ..وادامه داد یکی از راههای صرفه جویی اینه که هزینه ها به موقع و بجا باشه...ما باید قبل از هرچیزی بهترین افراد و ورزیده ترین ها رو انتخاب بکنیم و برای آموزش بفرستیم اگه ما شما رو بفرستیم و مسئولین آموزش شما رو برگردونند اعزام دوباره شما به پادگان های آموزشی خیلی سخت میشه و....

هنوز صحبتهاش تموم نشده بود که دوباره چندنفر شروع کردند به اعتراض و ...ولی فایده ای نداشت یکسری ها رو بردند تو ساختمون و بقیه رو توی حیاط نگه داشتند. ما توی حیاط بودیم چند ساعتی اونجا موندیم و یکسری ها خسته شدند و رفتند و ما چند نفر موندیم . نزدیک های غروب مسئول اعزام نیرو اومد و گفت شماها هنوز اینجایین؟!! گفتیم ما باید بریم جبهه دیگه رومون نمیشه تا بریم خونه ...التماس کردن ما باعث شد که اون با یک نگاه خاصی ما رو رها کرد و رفت داخل ساختمان و دقایقی بعد اومد و اسامی ما رو یاداشت کرد و گفت فردا صبح بیاید ...ولی به هیچکس نباید بگین اگه کسی اضافه تر بیاد همه تون رو خط میزنیم و هیچکدوم تون رو نمیفرستیم

اون شب هم دست از پا دراز تر به خونه برگشتیم ولی حس خاصی داشتیم ...نه میتونستیم بگیم که فردا ما رو میبرند آموزش و نه اطمینان داشتیم که میبرند مون ...فقط گفتیم معلوم نیست ماها رو نمیبرند و ....ولی گفتم من از فردا هرروز میرم بسیج میشینم تا ببرندم آموزش

صبح بلند شدم و راه افتادم به سمت بسیج و با توجه به مقدمه چینی که دیشب کرده بودم کسی جدی نگرفت رسیدیم بسیج و علی هم باهام . رفتیم توی ساختمان و یکی از برادران پاسدار تا ما رو دید با تعجب پرسید چی شده واسه چی اومدین . گفتم قراره بریم آموزش با تعجب پرسید آموزش؟...گفتم آره گفت تازه دیروز نیرو برند که تا بخواهند دوباره نیرو بفرستند ۴۵ روز دیگه طول میکشه..گفتیم دیروز اسم مارو نوشتند و گفتند فردا بیاین..به هرحال بعد از دقایقی مسئول اعزام نیرو اومد و گفت شما چندنفر بین پادگان بیشه کلا و خودتون رو معرفی کنید بهتون قول نمیدم که حتما قبول تون کنند ولی من ازشون خواهش کردم شما چند نفر رو قبول کنند اونجا اموزش مقدماتی رو میبینید و اگه راضی بودن شما رو یا پایان دوره میدن یا برای اموزش نهایی میفرستند به یکی از پادگانهای آموزشی.

به هرحال من و علی و چندتا از بچه های دیگه رفتیم پادگان آموزشی بیشه کلا  ..بیشه کلا یکی از روستاهای ساحلی بین محمودآباد و فریدونکنار بود و پادگان اموزش جبهه نبود بلکه یک پایگاه آموزشی برای بسیج ارتش بیست میلیونی بود که از یک منطقه ساحلی و پلاژهای ساحلی تشکیل شده بود....وقتی به درب ورودی پادگان رسیدیم نگهبان با تعجب پرسید شما برای چی اومدین ؟ گفتیم برای آموزش..خندید و گفت :آموزش؟!!اینجا ؟!! کی شما رو فرستاده؟ به هرحال به مسئول شون اطلاع داد ...لحظاتی بعد یک سپاهی بلند قد و چارشونه اومد و پرسید کی شما رو فرستاده ماهم گفتیم بسیج سپاه آمل. گفت مسئولی همراه تون نیست؟ گفتیم نه ولی مسئول اعزام نیرو گفت بیایم اینجا خودمون رو معرفی کنیم.گفت باشه بیاین تو همین جلوی درب باشین تا من برگردم کسی جلوتر نمیاد و به دژبان نگهبان درب ورودی هم دستور داد تا مواظب ما باشه ...بعداز چند دقیقه در حالی که لبخند خاصی داشت اومد جلو ...گفت : گفتین کی بهتون گفته بیاید اینجا و اسم اون برادر سپاهی رو میدونید چیه؟!!! با کی هماهنگ کرد که شما رو فرستاد..تازه پروندهاتون کجاست؟ دست کیه ..ما به همدیگه نگاهی کردیم و چیزی برای گفتن نداشتیم...


برچسب‌ها: روزهای خوب 8

تاريخ : دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 | 14:54 | نویسنده : حمید |
وقتی رسیدم خونه به همه گفتم فردا دیگه داریم میریم و بابا نگاهی بهم انداخت و نارضایتی واقعیش رو با نگاه بهم فهموند ...شام رو خوردیم و من رفتم و ساکم رو بستم و کمی بعد رفتم زیر لحاف و ..ولی خوابم نمیبرد ....تو فکر این بودم که اگه دوباره نبردندمون چیکار کنم و...خیلی با خودم درگیر بودم و نمیدونم کی خوابم برد ولی صبح زود بیدار شدم و ....

سرکوچه یه کم وایستادم تا علی هم اومد ....دیگه مسجد نرفتیم . مستقیم رفتیم بسیج شهرمون که مرکز اعزام نیرو بود...خیلی شلوغ بود و نیروی زیادی توی محوطه و حیاط و داخل ساختمان و حتی بیرون جمع بودند و هر کسی میومد فکر میکرد راهپیمایی یا خبر خاصی هست...توی دلم گفتم این همه نیرو !!! ..امکان نداره از بین این همه آدمهای بزرگ و قوی هیکل ماها رو ببرند ..از همون اولش ته دلم خالی شد و میدونستم که امروز هم رفتنی نیستیم ...وقتی مسئول اعزام نیرو روی پله ایستاد تا اسامی بچه ها رو بخونه از چشماش میشد فهمید که اونم همین نظر رو داشت ....بهرحال مسئول اعزام نیرو اومد و شروع کرد به خوندن اسامی و چندتایی رو خوند ولی ناگهان شروع کرد به جمع کردن پرونده و رفت و چند دقیقه ای نیومد ..یواش یواش همهمه ای بین بچه ها شروع شد و چندتا از بچه های کم سن و سال که اگه ریا نشه هم سن و سال من بودند گفتند که اینا رفتند تا پرونده ها رو جداکنندو....

حدود نیمساعتی طول کشید تا اینکه مسئول اعزام نیرو اومد و اینبار همون اول با یک مقدمه که جهاد کردن فقط جنگیدن در جبهه نیست و درس خوندن و کمک پشت جبهه هم خودش خدمت بزرگیه وووو...بهمون فهموند که همه مون رو نمیبرند ...بعدش گفت چون ظرفیت پادگان های آموزشی خیلی محدود هست و همه جا نمیشه آموزش داد و ما هم مجبوریم کسانی رو ببریم که شرایط شون بهتر هست به نوعی آب پاکی رو ریخت رو دستمون که بعله.....به روایت امروزی تر از کوچولوی عزیز بعدا پذیرایی میشود!!!!! 


برچسب‌ها: روزهای خوب خوب خوب 7

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه هفتم اسفند 1392 | 9:16 | نویسنده : حمید |
توی تماشاچی ها و بین خانواده ها بودم....یه لحظه از بچه هایی که تو ساختمان بسیج بودند چشم بر نمیداشتم...چه ذوق و شوقی داشتند هرچه اونا خوشحال بودند من ...حسادت حس عجیبی بود که نمیدونم درست بود یا نه ولی نمیشد کاریش کرد ...توی همون حال و هوا بودم که یکی به شونه م زد و گفت کجایی اینجا چیکارمیکنی یه لحظه قند تو دلم آب شد و حس کردم یکی اومد دنبالم با خوشحالی برگشتم و .علی بود و تازه اومده بود وگفت اینجا چرا وایستادی ؟!!مگه نمیخوای بری ؟ گفتم برم؟  مگه نمیای ؟ گفت نه نتونستم راضی شون کنم ...گفتم منم نه !!گفت چرا؟!!گفتم هیچی اینا اعزام مجدد هستند و ما رو نمیبرند ...باید منتظر باشیم تا برای آموزشی اعلام کنند و بعدش بریم!!!...گفت چه خوب !!!گفتم چه خوب؟!!گفت آره شاید تا اون موقع منم راضی شون کردم و اومدم...به هر حال چون حالمو دید و میدونست خرابم گفت بیا بریم!!گفتم کجا بزار تا باهاشون همراه بشیم و بدرقه شون کنیم ...بعد میریم...گفت اینا حالا حالاها اینجان میریم و برمیگردیم...رفتیم و بعداز نیمساعت برگشتیم ...حالا دیگه همه تو خیابون بودند و دور هر یکی چند نفری از خانواده و دوستان حلقه زده بودند و خیلی از همراه ها داشتند آخرین تلاش شون رو برای منصرف کردن اونا بکار میبردند تا شاید ...یکی وعده میداد یکی گریه میکرد یکی بچه کوچیکش رو گذاشته بود بغلش و اشک میریخت و میگفت من بعد از تو با این بچه چیکار کنم....تو دلم گفتم راست میگه شما کجا میرین بزارین ما بریم که....ولی ندیدم کسی منصرف شده باشه...چشمهای اونایی که داشتند میرفتند برق شادی بود و اونایی که میموندند قرمز بود و خیس ...توی همین اوضاع برادر پاسداری اومد و با صدای بلند گفت برادران ...ازجلو نظام....همه به صف شدند و دوروبری ها دیگه مثل ناخالصی های جمع به گوشه ای الک شدند و همه شدیم تماشاچی ...از محل بسیج تا امامزاده ابراهیم که گلزار شهدا بود رو براشون چاووشی خوندن و چون مسافرین کربلا دنبالشون را افتادیم...اونجا هم یک یادی از شهدا کردیم و کردند...البته حال بعضی از اونا خیلی با بقیه فرق داشت ...بعدش سوار مینی بوس ها شدند و راه افتادند ...آخرین اشکها و وعدها هم نتونست کسی رو برگردونه ....با سلام صلوات و اشک و نگاه هایی که شاید آخرین بود دل بردند و رفتند....

من و علی به سمت خونه حرکت کردیم و توی راه من همش ساکت بودم و اون همش داشت مسخره بازی در می آورد تا حال و هوای منو عوض کنه...به کوچه  که رسیدیم بدی حالم بدتر شد ...مثل اون وقتا و غروب هایی که بعد اذان مغرب به خونه میرسیدم یواش وارد خونه شدم و یواشتر وارد اتاق شدم و کسی نبود ...نمیدونم اونروز چیکار کردم تا شب که بابا و بقیه همه جمع بودند و وقتی منو دیدند خوشحال بودند انگار از جبهه برگشته باشم ذوق کرده بودند...ولی من .....

اون روزها خیلی سخت میگذشت خیلی سخت...مثل کسی بودم که بین راه جامونده و نمیدونه برگرده یا بره جلو ...سردرگم بودم مدرسه رفتنم بی معنی شده بود و انگیزه ای نداشتم ...نمیدونم یک هفته یا دوهفته بود ولی روزها کندتر از هر وقتی میگذشت خیلی کندتر از روزهایی که مامان رفته بود ....

یه روز غروب که داشتیم فوتبال بازی میکردیم دیدم بچه ها خوشحالند ...گفتم چی شده ؟؟؟علی اومد جلو و گفت بچه های انجمن گفتند همین روزها میبرن آموزشی خیلی خوشحال شدم اونروز همه مون خیلی زود بازی رو تموم کردیم و رفتیم مسجد و نماز تموم شده نشده رفتیم بالا و اتاق بسیج هنوز بچه های انجمن اسلامی و بسیج نیومده بودند و تو مسجد بودند موندیم تا اومدند ...جریان رو ازشون پرسیدیم گفتند قراره فردا یکسری رو ببرند ولی تعدادش خیلی کمه شاید همه تون نتونین برین....به هادی که همسن و سال خودمون بود ولی عضو انجمن بود و قرار بود اونم بیادآموزش گفتم تو که حتما میری ولی نامردی نکن و یه کار کن منم بیام خندید و گفت بزار تا فردا ببینیم چی میشه..... 

پ ن : امروز (۱۸ بهمن ) یادمان یه روز خوبه ....بعدا میگم

پ ن : یه مطلب خیلی قشنگ خوندم حیفم اومد شما هم نخونیدش یه نوحه ی زیبا برای افسانه ی سیمرغ

 


برچسب‌ها: روزهای خوب خوب خوب 6

تاريخ : جمعه هجدهم بهمن 1392 | 11:55 | نویسنده : حمید |
ببینین و حالشو ببرینپانورمای الکی از پل آمل

خخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

       

اینم مجسمه ی نوستالژیک شهرمون برای همه ی ۴۰ سال به بالاها

اگه به ادامه مطلب برین قشنگتر هم میشه



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 | 16:43 | نویسنده : حمید |
سلام بر همه ی دوستان

و آمل همچنان میبارد

سفید

سفید

سفید

                  شمعدانی تراس خونه

زیبا و پر از شادی های کودکانه

هر وقت و همه جا و همه کس

آسمان سفید

زمین سفید

و چهره ی آدماش پر از برق مروارید های درخشان و سفید

بهانه ای سرد برای شادمانی گرم و کودکانه

و این عکسهایی که صبح امروز از آمل با دوربین خودم گرفتم رو به همراه دو آدم برفی "پسر برفی " و " دختر برفی" تقدیم میکنم به همه ی دوستان هنرمندم

                                                           

                       

 پ ن : یادم رفته بود بگم که هر دوتا آدم برفی رو خودم درست کردم هم " پسربرفی " وهم" دختر برفی"

برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب بروید



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه سیزدهم بهمن 1392 | 11:7 | نویسنده : حمید |
هرچه به روز اعزام نزدیک میشدیم آرامش عجیبی در رفتارم قد علم میکرد توی کوچه تنها عکس شهدا رو میدیدم و شعارهای روی دیوار زمزمه همیشگی من میشد طوریکه به هر کوچه یا قسمت محله مون میرسیدم میدونستم روی دیوارش چی باید نوشته باشه و خونه هایی که روی درب شون پرچم ایران علم شده بود و نشونه شهیدی بود بیشتر چشمم رو میسوزوند...اذان غروب و رسیدن به نماز مغرب و مسجد و بچه ها چشم انتظاری هر روزم بود...دیگه برای بعد از اذان مغرب به خونه رسیدن استرسی نداشتم و بالطبع دعوایی هم تو کار نبود چون همه دقیقا آدرسمو داشتند و نیازی به پرسیدن نبود...انگار همه مهربون تر شده بودند و من احساس میکردم خیلی بزرگ شدم...گذشت روزها کند بود ...همیشه میگفتم یعنی ماه آینده همچین وقتی من تو جبهه ام؟! یعنی میشه ؟!!...

غروب تو مسجد بودیم و قرار بود فردا بچه ها اعزام بشیم ..خیلی خوشحال بودیم و بعد نماز سریع رفتم خونه تا برای فردا آماده شم .وقتی رسیدم خونه سراغ کیفی که توی خونه بود رو گرفتم و همه گفتند واسه ی چی میخوای ..گفتم فردا باید برم ...همه تعجب کردند ولی ساکت شدند و چیزی نگفتند بابام نگاه تند ولی معنی داری کرد و گفت

 بالاخره داری کار خودتو میکنی و بقیه هیچی دیگه!!!

گفتم شما که رضایت دادین بابا!!!

بهرحال وسایلمو جمع کردم و گذاشتم گوشه ای و رفتم توی رختخواب ...مگه شب میشد؟ هزار فکر و خیال به سرم میزد...یکی میگفت ول کن حمید تو رو چه به جبهه ..میری شهید میشی..حیف نیست ...حالا خودت به جهنم داداشات چی؟بابا ...خواهر...یکی میگفت اگه نری جنگ تموم میشه و برای همیشه شرمنده خودت میمونی...شهید هم که بشی چه بهتر ...اگه از بهشت و جهنم هم خبری نباشه اون دنیا ،بالاخره برای وطن جونت رو میدی..این کم کاریه؟!!

بهرحال صبح شد و من وقتی بیدار شدم خورشید سرش رو از بام های کوتاه اونوقتها هنوز بالا نیاورده بود...نماز خوندم و صبحونه خوردم و وقت خداحافظی شده بود و اونایی که هنوز تو خونه بودند محمدرضا و احمد بودند باهاشون خداحافظی کردم و رفتم مسجد ...تا رسیدم دیدم میگن همه رفتن بسیج ...منم رفتم و سوار تاکسی شدم و رفتم دم پل که بسیج و اعزام نیرو اونجا بود...وقتی رسیدم بچه ها وخانواده هاشون جمع شده بودند و همه با ساک و کیف دوشی و پرچم و پلاکارد بدست جلوی درب بسیج و داخل حیاطش جمع شده بودند...منم رفتم پیش بچه ها با هم شروع کردیم به خش و بش و چند تا از سپاهی هایی که اونجا بودند ماها رو ورانداز میکردند ولی چیزی نمیگفتند...یکی دو ساعتی به همین منوال گذشت ...تا اینکه مسئول اعزام نیرو اومد و به بچه دستور داد به خط شن...و خانواده ها رو ازشون جدا کرد و خانواده ها وقتی اولین جدایی از بچه هاشون رو دیدند ته دلشون یهویی خالی شد و خیلی ها اشک میریختند..مخصوصا مادرها...پاک کردن اشک با گوشه چادرهای سیاه و چشمهای قرمز و خیس توی یه قاب سیاه منظره ی سوزناکی بود که از دست شکارچیان لحظه های امروزی با تجهیزات الان در رفتند مثل همه ی اونایی که در رفتند

بعد ازینکه همه رو بخط کردند و ازجلو نظام و خبر دار !!!شروع کردند به خوندن اسامی بچه ها و اسم هر کسی رو میخوندن با گفتن الله به داخل ساختمان بسیج میرفت و اونجا فرمهایی را دوباره پر میکردند و ...باخواندن هر اسمی ناله ای کوچیک همراه با اشک و بغض فرو رفته در بین خانواده ها و تماشاچیانی که دور بچه ها بودند صلوات میشد و قاب سیاه و چشمهای سرخ به زیر چادرها میخزید و فقط شونه های لرزانی رو میتونستی ببینی که خیلی وقتا برای سرپا ماندن کمک نیاز داشتند

اسمها رو یکی یکی میخوندن و یکی یکی از جمع ما خارج میشدند...من هم هی منتظر بودم تا اسمم رو بخونند بازم انتظار ...انتظار...تا اینکه پوشه هایی که دست آقای سپاهی که کنار دست مسئول اعزام نیرو بود تموم شد ...هنوز نصف بچه ها مونده بودند که سپاهی کنار مسئول اعزام نیرو گفت برای سلامتی رزمندگان اسلام صلوات!! ما منتظر بودیم تا سری دوم پرونده ها برسه که دیدیم برادر سپاهی سرش رو گذاشت پایین و داره میره ...یکی از بچه ها گفت پس ما چی؟ جواب داد شما؟ ..مگه شما هم ثبت نام کردین؟ گفتیم آره ...گفت پس چرا پرونده تون نیست؟ گفتیم ما چه میدونیم شما باید اسم ما رو میخوندید...گفت نه برای امروز همین تعداد اعزام داریم نه بیشتر...یکسری ها زدند زیر گریه و یکسری ها عصبانی شدند و گفتند شما پارتی بازی میکنین و ...سر و صدا بالا گرقت و مسئول اعزام نیرو فریاد زد ...ساکت ...بعدش گفت خبردار ...همه ساکت شدند و چند تا از سپاهی هایی که دور و بر بودند و این صحنه رو دیدند و بچه ها میشناختند و به چهره شون توجه کردند اومدند جلو و گفتند ببینم شماها تا حالا جبهه رفتین ؟ گفتیم نه..مگه اونایی که اسم شون رو خوندید جبهه رفته بودند؟

خندیدند و گفتند آره اونا اعزام مجدد هستند شما هنوز کو ؟!!!باید برین آموزش و بعدش اعزام بشین جبهه

عصبانی شدیم و ناراحت و داشتیم به اعتراض مون ادامه میدادیم که شما دارین سرمونو شیره میمالین و اینجوری نیست که مسئول اعزام نیرو اومد و با یک دستور خشک و نظامی گفت امروز فقط اعزام مجدد بود و برای اعزام به آموزش بعدا بهتون اطلاع میدیم ...حالا بشمار سه اینجا رو ترک میکنید والا اسمتون رو برای همیشه از اعزام حذف میکنیم...خیلی از ماها درحالیکه گریه میکردیم ساختمان بسیج رو ترک کردیم و رفتیم تو صف تماشاچی ها!!!!!


برچسب‌ها: روزهای خوب خوب خوب 5

تاريخ : جمعه یازدهم بهمن 1392 | 15:39 | نویسنده : حمید |
                                        

امام نقی  علیه السلام

دوستان عزیز

دشمنان دون و حقیر اسلام و بشریت در مقابله با پذیرش و مقبولیت روزافزون جهانی از معصومین و اهل بیت رسول اکرم با نیرنگ های متفاوت در فضای مجازی به تحقیر و تخفیف مقام و شان ائمه پرداختند

جهت مقابله با این دسیسه حقیرانه ، بزرگوارانه به جمع کمپین النقی بیوندید 

 


برچسب‌ها: النقی, Naghi, Emam naghi, Imam naghi

تاريخ : جمعه یازدهم بهمن 1392 | 14:33 | نویسنده : حمید |
نام: احمد

نام خانوادگی : حیدری

متولد : ۱۳۴۹

شهادت :  ۵ بهمن ۱۳۶۵

 کربلای۵

روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود

دستش در اثر ترکش خمپاره توی عملیات کربلای۴ زخمی شده بود

همان دست زخمی رو بالا آورد و گفت تا داداشم رو از چنگال دشمن رها نکنم دست بر نمی دارم

همچین روزی ،توی کربلای ۵ وقتی خیلی ها داشتند دو دو تا چهارتا میکردند ،توی کانال موند تا ....

آخه داداشش تو دست دشمن اسیر بود از کانال تا جاییکه داداشه بود خیلی راه مونده بود نمیتونست برگرده

همونجا تو کانال موند تا داداشه برگشت

خیلی بیشتر از سالهای اسارت داداش موند ،تا سال ۱۳۷۵ به خونه ش برگشت

خونه خودش...خود خودش



تاريخ : شنبه پنجم بهمن 1392 | 9:50 | نویسنده : حمید |
...داداش سعید توی اتاق نبود و من سریع نشستم و سرم رو بردم توی کتاب و گفتم تا نیومده و متوجه دیر اومدنم نشده اوضاع رو طبیعی جلوه بدم...شاید توی اتاق دیگه باشه و برگرده...ولی نه خبری ازش نبود وبعد دقایقی از محمدرضا پرسیدم که سعید نیست گفت نه نیست...منم بیخیال درس شدم و تلویزیون رو روشن کردم  تا از اوضاع جبهه باخبر بشم ..رزمندگان رو نشون میداد که از سر و کول مسجد جامع خرمشهر بالا میرفتند...احمد و محمدرضا انگار نمیدونستند که خرمشهر آزاد شد و با شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدند و با هم خیلی خوشحالی کردیم دیگه درس و کتاب و امتحان یادشون رفته بود و البته اتفاق آنروز و دلخوری محمدرضا هم ...ومن هم...یه کم که گذشت از تلویزیون اعلام شد به شکر آزادی خرمشهر همه" الله و اکبر" بگیم ساعت ۲۱ (اونوقتا قدیم و جدید نبود ساعتها) ....ما هم رفتیم توی ایون و همراه با بقیه الله واکبر میگفتیم ...وسطهای الله و اکبر بود که داداش سعید از دروازه اومد توی حیاط و بعدش به جمع ما پیوست و لحظاتی بعد همه رفتیم پای تلویزیون خودمون با همون مشخصات تلویزیون پدربزرگ ولی رنگش قرمز بود وهنوز چنگالی نشده بود....تلویزیون تصاویر فاتحان خرمشهر رو نشون میداد که سر از پا نمشناختند و همچنین متجاوزینش رو که با زیرپوش های سفید رکابی و نیمه عریان سر به زیر افکنده بودند ...هر چی تصاویر جذاب تر میشد حضور من در تصاویر کم و کمتر میشد تا جایی که دیگه هیچی نمیدیدم و توی ذهنم چیزی داشت جوش میخورد...افسوس بود؟! نمیدونم . حسرت..؟ نمیدونم . حسادت ؟نمیدونم..همینقدر میدونم که حس روزهای پایان امتحانات خرداد رو داشتم...حس ازدست دادن زمان ...یا شاید تکرار حس تجدیدی کارنامه خردادماه بود ..به هرحال دل تو دلم نبود..و آنشب نمیدونم چیجوری گذشت ولی توی رختخواب همش داشتم به جبهه فکر میکردم و خیلی دیر خوابم برد صبح که بلند شدم سرم درد میکرد و صبحونه رو خورده و نخورده زدم بیرون ...تعجبم از این بود که از علی خبری نبود ...آخه همیشه اون میومد دنبالم در خونه مون و من خیلی کم سر کوچه شون منتظر میموندم...چند لحظه بعد سر و کله ش پیدا شد و با هم رفتیم بیرون....وقتی بهش گفتم که میخوام برم جبهه محکم زد پس کله ام و سردردم بیشتر شد...ولی وقتی حال منو دید فهمید قضیه جدی تر از چیزیه که فکرشو میکرد ...گفت خیلی نامردی!!!تنهایی؟!!

از اون روز به بعد یه حس خاصی داشت تو وجودم پرورش می یافت و انگار با دیدن تصاویر رزمندگان و جبهه بزرگ و بزرگتر میشد..نمیدونم چه رابطه ای بین این حس با زبان و چشم داشت ولی کم حرف تر و چشمم هم روز به روز استوپ پایین تر میشد...دیگه بجای پاتوق بچه های محل که توی یه چهاراه وسط محله بود و بچه ها بهش میگفتند "چارراه چه کنم" بیشتر دوست داشتم برم مسجد ....روزها میگذشت و من هم....ماه رمضان که شروع شد اولین روزه گرفتن رو هم تجربه کردم و دیگه پاتوق اصلیم شده بود مسجد و بسیجی های رزمنده...علی هم کم کم باهام میومد ولی همش نبود .

تقریبا آخرای ماه رمضان، رزمندگان توی جبهه ها عملیات دیگه ای انجام دادند و باز هم از پیروزی های زیادی حرف زده میشد ولی هنوز از پایان جنگ خبری نبود... همه چی حاکی از ادامه جنگ بود...و من ته دلم خوشحال بودم...نمیدونم چرا؟!!! حالا دیگه من خودم رو قاطی بچه ها میدیدم و ازینکه برم جبهه و اسم بنویسم حتمی بود و شکی توش نبود....

ماه رمضون تموم شد و من برای رفتن به آموزش و بعدشم جبهه اسم نوشتم. بابام زیاد مخالفت نشون نداد ولی داداش سعید چرا!! مخالف بود و میگفت نباید بری ...تو داری از درس فرار میکنی..از تنبلیه که میخوای بری جبهه..منم چیزی نداشتم جوابشو بدم و از طرفی نمیخواستم بگم یا شایدم خودم شک داشتم که شاید بخاطر تنبلی باشه!!! ولی اسممو نوشتنم

از روزیکه اسممو نوشتم دوران بلا تکلیفی شروع شد...دیگه نمیتونستم یه جا بند شم همش منتظر روز اعزام بودم تا اینکه یه روز عصر توی زمین فوتبال محله مون داشتیم فوتبال بازی میکردیم و من متوجه شدم بچه ها همه اسمشون رو نوشتن علی هم نوشته بود و من از اینکه بازم با هم هستیم خیلی خوشحال بودم

نمیدونم چند روز گذشت تا اینکه یه روز غروب توی مسجد نشسته بودیم و من دیدم بچه های رزمنده ای که توی جمع بودند خیلی خوشحالند و علتش رو پرسیدم گفتند همین روزها اعزام میشیم منم خیلی خوشحال بودم و بعداز نماز مغرب و اعشا دوباره پرسجو کردم دیدم میگن آره روز اعزام چند روز دیگه س...وقتی رسیدم خونه به همه گفتم که وقت رفتنم نزدیک شده و داریم اعزام میشیم..بابام تا اون موقع باورش نمیشد که من راس راستی قصد رفتن دارم فکر میکرد شوخیه!!! و داداش سعید بازم مخالف بود ولی یه کم از قبل نرمتر بود شاید میدید که قضیه جدیه و نمیخواست با خاطری بد برم ...چند روز گذشت و بالاخره روز اعزام رو اعلام کردند....



تاريخ : جمعه چهارم بهمن 1392 | 13:17 | نویسنده : حمید |
در یک لحظه چشم به هم زدن درهای خروج و ورود پر شد از آدم و همه سعی میکردند فرار کنند...من جرات نزدیک شدن به جمعیت رو نداشتم و از طرفی هرچی نگاه میکردم هیچ چیزی ندیدم و با تعجب به علی نگاه کردم و علی هم مثل من هاج و واج نشسته بود سرجاش...در همین حال از بلندگوهای سالن مارش نظامی پخش شد و گوینده رادیو که صداش توی سالن پژواک میشد به گوش رسید ....شنوندگان عزیز توجه فرمایید...شنوندگان عزیز توجه فرمایید ...خونین شهر آزاد شد....با شنیدن این جمله همه مات و مبهوت به همدیگه نگاه کردند و همه نفس راحتی کشیدیم و با آرامش بیشتری ولی با هیجان زیاد به سمت بیرون راه افتادیم ....علی جلو بود و بخاطر قد بلندش راه رو باز میکرد تا دوتایی زودتر بریم بیرون ...به دهانه در خروج که رسیدیم از بلندگوهای سالن نمایش داشت اعلام میکرد که ادامه فیلم تا چند لحظه ی دیگه ......ولی هیچکس رو ندیدم که برگشته باشه ...به سالن خروجی رسیدیم و چند لحظه بعد به خیابون.

 انگار تمام مردم در آن واحد فهمیدند که خبر چیه و همه با کمترین آمادگی ظاهری به خیابون ریختند انگار همه میخواستند این خبر رو یه جوری به یکی بگن ولی غافل ازینکه همه میدونند...نمیدونم این همه شربت و شیرینی کی آماده شد و از کجا اومد ...همه جا پر بود از آدم و اشک ولبخند...همه جا پر بود از غرور و شادی ...همه جا پر بود از شور و شوق و شعف....تو دل همه یک اسم بود...اونم فقط و فقط ایران بود... همه و همه با سینه هایی فراخ و سرهایی بالا و دستانی باز یکدله بودند ...من تا به آنروز نمیدونستم شهرمون اینهمه ماشین داره ...ماشین موتور و دوچرخه و هرچی و هرکی تو خیابون بودند ...بچه و بزرگ و زن و مرد و پیرو جوون همه و همه دورهم شادی میکردند میرقصیدند و جوونی رو دیدم که نشسته بود روی کابوت ماشین و با دستش پشت گلگیر ماشین تنبک میزد

دختر کوچکی رو دیدم که با موهای ژولیده و دامن پرچینش میرقصید و مادرش که چشاش پر اشک بود و حواسش فقط به دخترش بود...

مغازه شیرینی فروشی که سینی های شیرینش رو بیرون مغازه بساط کرده بود و مغازه ش پر آدم بود و همه میخواستند پول شیرینی هایی که بیرون گذاشته بود رو بدن و اون قبول نمیکرد...

وانت مزدای ۱۰۰۰ رو که پشتش پر بود از چشمهای ذوق زده و باران و لبهایی که مشت مشت مروارید به چشمهای کوچیک شده از شادی شاباش میدانند و دوتا برف پاکن هاش رو بلند کرده بودند و نوکش دوتا دستکش پلاستیکی زرد رنگ بسته بودند و انگار وانت هم داشت میرقصید ...

هیچ دری بسته نبود و چشم هیچ پنجره ای خواب نبود....از بعضی از پنجره ها عکسهایی درقاب لمیده چشم نوازی میکردند و خوب که نگاه میکردی میدیدی اونام دارن میخندند هرچند چشمان بالای قاب میباریدند ولی اینبار این بارش چشمهای دیگه رو بارانی نمیکرد که هیچ لبها رو میخنداند و دلها رو  صفا میداد سرها رو بالا میبرد انگار همه میخواستند سرشون به آسمون برسه ...

آنروز همه ی سربه زیر ها لذت غرور رو تجربه کردند و هرگز از این غرور نامسرور نشدند....

حالا دیگه همه و همه بودند و صدای شلیک گلوله هم یکی یکی به گوش میرسید ولی کسی حس بدی از شنیدن صدای این تیرها نداشت...تا اونوقت نه من از علی سراغی میگرفتم و نه...اونو نمیدونم ولی یه وقتی متوجه شدم کنارمه و دستمو گرفت...

به هر حال اونروز مسیر خونه تا سینما رو پیاده برگشتیم تا به کوچه و محله ی خودمون رسیدیم توی محله مون بچه هایی که جبهه ای بودند و سابقه ی حضور در جبهه رو داشتند سرشون بالاتر بود سینه هاشون داشت از لباس شون میزد بیرون من و علی انگار یه غم بزرگ افتاد به جون مون ...یکدفعه نگاهی به هم کردیم و سرمون انگار داره به زمین میچسبه....گفتم :دیدی تموم شد و ما ...با چشاش باهام همدردی کرد و رفتیم بین دوستان مون و نمیدونم چقدر باهم تو کوچه موندیم و چیکار کردیم ...یه موقع به خودم اومدم که دیدم همه جا تاریک شد و تموم پنجره ها چشمهاشون برق میزنه...یکهو یاد حرف محمدرضا داداشم افتادم که گفته بود به داداش سعید میگه ...وای!!!...هوای تاریک و رفتن سینما و درس نخوندن ...همه وهمه نشانه های خوبی از شبی که در انتظار بود رو نداشت...آخه قانون خونه ما این بود که بچه نباید تا بعد اذان مغرب بیرون بمونه...

سریع از علی خداحافظی کردم. اونم انگار چیزی یادش اومده باشه با دلشوره عجیبی گفت:

 حمید وای !!!تاکسی...!!!

آخه باباش تاکسی داشت و اونم هر روز ساعت ۵ باید دم در خونه تاکسی باباش رو تمیز میکرد...طوری تاکسی رو برق مینداخت که هیچکس دلش نمیومد دست بهش بزنه حتی من هم نمیبایست دست به ماشین بزنم یا توی تمیز کردن ماشین کمکش بکنم

به هرحال راه افتادیم و وقتی نزدیکی کوچه ی علی اینا رسیدیم من یواشکی خداحافظی کردم و سریع جلو زدم زیر چشمی کوچه رو ورانداز کردم.... نه از تاکسی خبری بود و نه از بابا یا داداشش...برگشتم و به علی فهموندم که خبری نیست و اینبار با صدای بلند ازش خداحافظی کردم و تا علی بره تو کوچه عقب عقبی نگاهش کردم و دیگه به سرکوچه ی خودمون رسیدم وارد کوچه شدم و یواش یواش از درب حیاط که فقط آخر شب قفل میشد دزدکی رفتم تو خونه....کسی تو حیاط و توی ایوان کوچیک خونه نبود...امیدوار شدم و آهسته رفتم بالا و اول رفتم توی اتاق کناری و لباسمو در آوردم و دوباره اومدم حیاط و دست و صورتمو شستم و رفتم بالا و کتاب و خودکار و دفترمو برداشتم و آهسته رفتم سمت اتاق وسط که همه اونجا مینشستیم یواشکی در اتاق رو باز کردم و احمد و محمدرضا رو زمین نشسته بودند و سرشون به کتاب و درحال نوشتن خم شده بودند و داداش سعید....... 


برچسب‌ها: روزهای خوب خوب خوب3

تاريخ : دوشنبه سی ام دی 1392 | 22:12 | نویسنده : حمید |
یکی دو ماه بعدش ....

تازه رسیده بودم خونه و ناهار خورده و نخورده در خونه به صدا در اومد ...داداش کوچیکه ام احمد اومد و گفت بیا ....علی ...ا

تا خواستم بیام بیرون صدای محمدرضا رو شنیدم که داشت میگفت:

- باز کجا؟ ....قرار امروزتون کجاست؟...درس و امتحان رو بیخیال دیگه ؟!٬!!...نه؟

(تا یادم نرفته بگم که محمدرضا داداش کوچکتر از خودمه که دوسالی ازم کوچیکتر بود رابطه اش هم با علی خوب بود)

یه نگاه چپ بهش کردم و اونم با نگاهی تحدید آمیز که یادت نره ....بهم فهموند که به بابا میگه....منم میدونستم که ناراحتی ش از اینه که نمیزارم همراه ما بیاد

من و علی از قبل قرار گذاشته بودیم اون روز بریم سینما ...برای همینم چند روز کار کردیم تا یه کم پول جور کردیم ....محمدرضا هم میدونست وقتی ما کار میکنیم و یکدفعه شال و کلاه میکنیم قراره اتفاق خوبی بیفته و برای همین خیلی دوست داشت باهامون باشه.....ولی نمیدونم چرا؟!!ازاینکه باهام باشه احساس میکردم بزرگ نشدم و برای همین خیلی کم پیش می اومد که ...بگذریم

رفتم پایین و کله علی رو از لای دروازه  که داشت به درخت خرمالوی دم درب چپ چپ نگاه میکرد دیدم و با لبخندی بهش گفتم :ها !!! چیه ؟!!چپ چپ نگاه ش میکنی؟!!...هنوز کو تا بیاد...

گفت: لامصب بدجوری چشمک میزنه ....کی میرسه تا من خدمتش برسم

گفتم وقت گل نی ....خواست بزنه پس کله ام  که از زیر دستش در رفتم ...آخه حداقل بیست ۳۰ سانتی ازم بزرگتر بود

(علی و من هر دو متولد ۱۳۴۴ بودیم و اون هم کوچه ایم بود ۴ تا برادر بودند و ۴ تا هم خواهر داداش بزرگه اش خیلی با ابهت بود و علی ازش خیلی حساب میبرد مثل من از سعید خودمون که بیشتر از بابا حساب میبردم)

راه افتادیم به سمت سینما...شهرمون فقط یه سینما داشت  مثل الان . البته قبلا ها یه سینمای دیگه داشت که موقع انقلاب آتیشش زدند

پیاده را افتادیم و از پیاده رو های خلوت اون موقع گذشتیم و تا سینما حدود ۲سه کیلومتری راه بود ما پیاده میرفتیم تا پول بیشتری برای هزینه سینما داشته باشیم

اونوقتا توی  سالن نمایش سینما میتونستی تخمه بشکونی و سیگار بکشی و یا نوشابه با ساندویچ بخوری

به هرحال چندتا بسته تخمه شریف که اونوقت بهترین برند تخمه بود خریدیم و ساندویچ و نوشابه و یه چیزای دیگه و نشستیم تا فیلم شروع بشه و ما توی تاریکی به تفریحات همراه با فیلم مون مشغول بشیم

من عادت داشتم موقع فیلم باید همه ی حواسم رو به فیلم جمع میکردم ... برای همین همش دوست داشتم ردیف های جلو بشینم تا سر و صدا کمتر اذیتم کنه

به هر حال  توی ردیفهای ۴ یا ۵ و درست  روی اولین صندلی که به راهروی وسط میرسید نشستیم  تا اگه یه نفر بلند قد جلوم نشست بتونم از کنارش راحت فیلمو ببینم....علی هم کنارم نشست

تا چراغ ها خاموش شد من جابجا شدم و یه کم جلو عقب و یه خورده چپ و راست خودمو جابجا کردم ....انگار میخواستم سوار موشک بشم ..هنوز جامو ردیف نکرده بودم که علی با آرنجش زد به پهلوم و گفت چته ؟ باز شروع کردی؟...رد کن بیاد..متوجه شدم که منظورش ساندویچه یه ساندویچ سوسیس با نوشابه زرد شیشه ای بهش دادم و دومی رو خودم شروع کردم ....البته این شروع مراسم فیلم  دیدن مون بود و باید با ساندویچ شروع میشد که این موقع معمولا تبلیغات فیلمهای دیگه رو میزاشتن و ما بهش میگفتیم پیش پرده.... مهم هم نبود چه وقته روزه قبل ناهار بعد ناهار سیر یا گرسنه ساندویچ رو باید میخوردیم!!!! 

تموم شدن ساندویچ با شروع فیلم اصلی همزمان میشد و من باید دیگه حواسم شیشدنگ به فیلم بود

از  خوش شانسیم جلوییم مثل خودم قد کوتاه بودو من راحت نشستم و فیلم دیگه شروع شده بود و هنوز کمی نگذشته بود که دیدم علی دوباره سقلمه ای زد  و گفت رد کن بیاد..منم کل پلاستیک وسایل رو دادم دستش و اونم طبق روال همیشه لبخند فاتحانه ای زد و یه بسته تخمه رو باز کرد و شروع کرد به پوست کندن باور کردن اینکه کسی بتونه به سرعت علی تخمه بشکونه تا سالها بعد برام سخت بود تا موقعیکه با داداش محمدش آشناتر شدم ...تازه فهمیدم این یه ژن فامیلیه!!!

فکر کنم من تا یه مشت تخمه رو تموم کنم اون باقی بسته رو رفت...و حالا دیگه فیلم داشت خودشو از مقدمه های زیادی و حاشیه اولیه بیرون میکشید و من دستمو دراز کردم به سمت بسته ی تخمه دیدم بجاش یه چیزی داره دستمو داغ میکنه.....فهمیدم قسمت اول تخمه تموم شد و باید یه کم بزرگنمایی کنیم و منم آره....

فیلم دیگه به وسطهاش رسیده بود و ما بسته ی دوم تخمه رو هم تموم کرده بودیم البته من دو مشت و علی بقیه ی دو بسته!!!

یک دفعه همهمه ای توی سالن نمایش بلند شد و ناگهان یکی یکی از جاشون بلند شدند و در عرض چشم به هم زدنی ........ 


برچسب‌ها: روزهای خوب 2

تاريخ : جمعه بیست و هفتم دی 1392 | 20:11 | نویسنده : حمید |