"واژگان بندگان بی چون و چرای ذهن اند"

وقتی آزادشون کردی تازه میتونی از سیاه چال های ذهنت چیزی دستگیرت بشه والا .... پس تا زوده دستور آزادی شون رو بده  ...پوسیدند بدبخت ها!!!



تاريخ : شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۱ | 20:19 | نویسنده : حمید |
...وقتی به پادگان رسیدیم تازه صدای بلندگو برای تلاوت قرآن روشن شد و بچه ها هم با شستن دست و رو و بعدش هم وضو بسمت آسایشگاه رفتند تا اگه لباش تمیزی دارند عوض کنند و ... 

من اما وضو گرفتم و رفتم نمازخونه و کنار بخاری بزرگ ارج که گوشه نمازخونه میسوخت ایستادم .تا شروع نماز خودمو گرم و لباسم رو تقریبا خشک کردم ،چون دیگه لباس تمیز نداشتم که عوضش کنم و فرصت شستن لباس رو هم توی این چندروز پیدا نکرد (آخه همش درگیر قایم موشک بازی بخاطر کفش هام بودم !!!!)نماز رو خوندم و بعدش هم رفتم آسایشگاه تا وقت صبحانه کمی روی تخت دراز کشیدم و لحظاتی به این چند روز فکر کردم و تازه فهمیدم چقدر متفاوت شدم و بقولی برای خودم مردی شدم... !!!!!

کلاس بعد از صبحانه مون هم آموزش تخریب بود یعنی انواع چاشنی های انفجاری و خرج های انفجار و اینجور چیزها...انتهای کلاس یه مین گوجه ای ضدنفر آوردند و مربی داشت آموزش میداد که شروع جمله اش اینجوری بود که در تخریب اولین اشتباه آخرین اشتباه هست و هیچ یک از اجزائ و ابزار های انفجاری بهت فرصت جبران نمیدهند و باید حواس تان رو جمع کنین که هیچوقت اشتباه نکنین راستش رو بخوای از تخریب اصلا خوشم نیومد چون امکان نداشت من بتونم کاری رو بدون اشتباه انجام بدهم برای همین زیاد علاقه نشون نمیدادم و گفتم خب مجبور نیستم که برم تخریب چی بشم ولی ادامه حرف های مربی ته دلم رو خالی کرد و بهم فهموند هر رزمنده و سربازی ناچار به دانستن و یاد گرفتن تله های انفجاری و کشف و خنثی سازی سلاح های کاشتنی یا همان مین هست چراکه توی هر رده ای خدمت کنی مطمئنا با این ابزار بازدارنه دشمن روبرو خواهی شد 

و ادامه داد که این ابزار بسیار بسیار ساده و حتی از یک تفنگ کلاش هم راحت تره فقط و فقط دقت میخواد و مثل ریاضی باید 1 دو 3 چهارش رو یاد بگیرین و هر کدومش را هم به توالی انجام بدهین... 

کلاس تمام شد و آزادباش دادند و بچه ها در محوطه پخش شدند و من طبق معمول رفتم کنار ساحل و روی یک تخته سنگ نشستم بی محابا یاد روزهاییکه با داداش هام میومدیم دریا شنا افتادم و یاد روزهاییکه با علی میومدیم دریا ....توی همین فکر بودم یاد تابستون قبل افتادم که قرار شد بریم دریا و چون پول نداشتیم رفتیم توی شالیزار کارگری کردیم و بعد از سه روز کار پولش رو جمع کردیم و یک صبح تا غروب کنار ساحل و توی آب به سر بردیم ...یادم اومد که برای دوربین یک فیلم 12 تایی خریدیم و چند بار علی اشتباهی روی فیلم فبلی عکس انداخته بود و عکس ها رو هم افتاد و من اعصابم خورد شد و دعواش کردم ...یادم رفت که بگم دوربین من لوبیتل بود که بعد از هر عکس گرفتن باید با یک پیچی که کنارش بود فیلم  قبلی رو جلو میبردی و عکس بعدی رو میگرفتی ....چقدر هم فیلمش گران بود و هر اشتباهی باعث میشد که عکسی که با هزار زحمت گرفتی خراب بشه  مثل تخریب بود یه جورایی!!!...اولین اشتباه ، آخرین اشتباه میشد البته برای اون قطعه فیلم و اون عکس . 

                               

                                              این عکس علی هست و من براش گرفتم

یادش بخیر چه ذوق و شوقی داشت عکس گرفتن اون موقع ها!!!  

فیلم رو با هزار زحمت و صرفه جویی و ..میخریدیم و چون گرون بود دلمون نمیومد بیخودکی عکس بگیریم و با حوصله زیاد و طی چند روز عکس رو میگرفتیم و بعدش فیلم رو در می آوردیم و میبردیم میدادیم تا ظهور و بعدش هم چاپ بشه  که اونوقت ها حداقل 3 چهارروز طول میکشید تا این اتفاق بیفته و برای دیدن عکس ها لحظه شماری میکردیم و روزیکه میرفتیم تا عکس ها رو تحویل بگیریم اصلا رو پا بند نبودیم و هر کدوم مون برای دیدن عکسها ، خصوصا عکس خودمون پاکت عکسها رو از دست طرف می قاپیدیم و وقتی عکسی خراب میشد اعصاب مون داغون میشد  

وقتی متوجه میشدی عکس مورد نظرت خراب شد اعصابت بهم میریخت مخصوصا اگه خودت خرابش نکرده باشی برای همین با علی دعوا کردم  

                             

 اینم عکسی که علی آقا برام گرفت !!!

البته روی عکس دونفری مون که من قبلش بصورت اتومات و با هزار زحمت گرفتم ایشون لطف کردن بدون جلو بردن فیلم برای من عکس تکی گرفتند ...همونی که مثل ارواح تو آسمون هست منم 

پ ن : حقش نبود دعواش کنم؟!!!!

آه چقدر از علی حرف زدم بدون اینکه معرفیش بکنم....سیدعلی 5 شش سالی بود که همسایه مان شدند خونه شون با خونه ما یه خونه فاصله داشت ...باباش سید بود و  از ساری  اومده بود آمل و مادرش آملی بود خیلی خیلی مهربون بود مادرش  

باباش تاکسی داشت و نسبت به بقیه همسایه هامون و هم کوچه ای ها وضعش خوب بود اونوقت ها کمتر کسی ماشین داشت  اونا هم مثل ما یک خانواده پر جمعیت بودند چهارتا داداش بودند و سه تا خواهر  . خودش میگفتــــــ..........



تاريخ : پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ | 18:51 | نویسنده : حمید |
توی این لحظه صدای الله و اکبر یکی از بچه ها بلند شد..... از گوشه دیگه یکی گفت :آی....بابا ....سوختم

یکی دیگه آن طرف تر صداش در اومد: ...یا حسین ...یاحسین و....درب آسایشگاه با لگد یه آدم قوی و بلند قامت مسلح بازشد ودر حالیکه هیکلش کل ورودی درب را پوشونده بود آتیش بود که از نک لوله اسلحه اش بیرون میجهید و بوی باروت تمام فضا رو پر کرده بود و دود ناشی از شلیک هم نفس ها رو بند آورده بود..فریاد یالله بیرون ...بدو بیرون ....مرد مسلح یک لحظه هم قطع نمیشد 

به یک متری درب رسیده بودم نیم خیز شدم که دیدم مرد مسلح از ورودی درب کنار رفت و من سریع خودم رو به بیرون پرت کردم و یه لحظه چاردست و پا شدم ولی سریع بلند شدم تا به سمت محوطه صبحگاه برم که دیدم بیرون هم افراد مسلح زیاد و همه شون هم درحال شلیک کردن هستند 

از این همه تیر هیچیش بهم نخورد و بچه های دیگه هم همینطور.... اولش متعجب شدم یک کم که توجه کردم دیدم هوایی شلیک میکنند .دیگه استرس و ترس مورد حمله دشمن یا منافقین و....قرار گرفتن از دلمون بیرون رفت .آخه همین یکسال قبل بود که منافقین به آمل حمله کردند و بیش از 40 نفر رو کشته بودند ...درست 6 بهمن 1360

بعدش متوجه شدم که باید یه مشق شب یا به عبارت دیگر خشم شب باشه که در طی آن آمادگی نیروها و ورزیدگی مربی ها و نیز هشدار برای همه رو می سنجیدند

به یک دقیقه نرسیده حدود ده نفری توی میدون بخط شدیم و لحظاتی بعد همه رسیدند ولی چه رسیدنی ؟!!!

یکی مثل من با لباس و پوتین بود که تعدامون خیلی کم بود خیلی ها هم با زیرشلواری و بسیاری هم پا برهنه بودند ازجمله نفر جلویی من که با یک زیرشلواری سفید و جوراب بلند مشکی بخط شده بود .زیرچشمی به بقیه نگاه کردم و دیدم بله اکثرا همینجوری و ...

تازه یاد بیخیالی دیروز پاسدارها و شام چرب و خواب نرم دیشب افتادم و متوجه شدم امروز و توی این لحظات باید خوشی دیروز را پس بدیم ...صدای بلند و فریاد پاسدار محمودی منو بخود آورد که یالله برپا؟!!!

بلندنشده فریاد زد:.... بشن

برپا....بشن...برپا...بشن...بپا...بشـــــ........بپــــــــــ....بشـــــــ....بپــــــ....بشـــــــ

شاید یه 10دقیقه ی ربع ای ماها رو توی این وضعیت تمرین داد و بعدش شروع کرد به تیراندازی و دوباره همه مون رو به ستون یک بخط کردند و راه انداختن اولش قدم آهسته و بعد هم سریعتر سریعتر پاسدار محمودی که عقب ستون بود به گوش میرسید و کم کم به ساحل رسیدیم و توی ظلمات شب خط رقصان موج دریا بر شن ساحل مسیر دویدن ما را به سمت شرق رسم میکرد و تک چراغ های ویلاهای ساحلی جلویمان و قطرات آب و باد ناشی از پرتاب موج در ساحل از چپ و نگاه تند و تیز و بعضا شلیک های مربی ها از راست و صد البته فریاد های خشمگین پاسدار محمودی از عقب بر سرعت رو به جلو مون می افزود و راحت میشد از رد پای برجای مانده بر ساحل فهمید که تعداد پابرهنه ها خیلی خیلی بیشتر از پاهای فرو رفته در کفشهاست ....تا میخواستی به تناوب تعدادشان پی ببری این امتداد کف آلود موج بود که شسته و رفته بر علم ریاضیت دهن کجی میکرد و باز فریاد پاسدار محمودی بود که تو روبخود می آورد...یالله بدو....

...کی خسته ست....

....دشمن....کیــــــــــــ خستـــــــــــه ســـــــــــــــ....دشمـــــــــــ ....

سردی هوا در گرمای ناشی از فعالیت و سرعت بدو رو مطبوع تر به نظر می رسید ...هرچه جلوتر میرفتیم قامتها از استواری به خمیدگی و کم کم به دلا شدگی تبدیل میشد و صدای شلیک پاسدار محمودی و فریاد های اون بود که مجبورت میساخت تا گامهایت را استوارتر سازی و رساتر قامت کنی . به اولین ویلای ساحلی شهر که رسیدیم مربی جلویی از خط ساحلی فاصله گرفت و به جنوب برگشت و خطی عمود بردریا توسط ردهای برجای مانده روی ساحل رسم شد، نیم نگاهی به ته ستون انداخت و به صورت مایل چرخید تا همه در یک دایره فرضی قرار بگیریم و پاسدار  محمودی با دستور:درجاااااااااا ... یک 2 سه ...و ریتم خاصی همه رو به قدم درجا فرمان میداد و خودش از انتهای صف به مرکز دایره رفت و لباس هاش رو درآورد و با یک زیرپوش آستین دار سرمه ای  به بقیه هم دستور داد تا لباس ها شون رو بکنند و شروع کرد به نرمش ....ابتدا از سر و گردن و بعدش شانه ها ...سپس نرمش دست راست و چپ و ....نیم ساعتی نرمش کردیم و در انتها همه رو روی شن ها خوابوند و شروع کرد به سینه خیز و غلتاندن و....چشم تون روز بد نبینه خیلی ها آرزو کردند ایکاش شام دیشب رو نخورده بودند ...بعدش هم به چندتایی که خیلی لباس شون کثیف شد دستور داد برند توی آب و لباس شون رو بشورند بچه ها با نگاه ملتمسانه ازش خواستند تا ازین دستور صرفه نظر کنه ولی او با گرفتن لوله اسلحه به سمت شون و فریاد ...یالله بدو توی آب بهشون فهموند که دستورش شوخی بردار نیست و اونا هم سریع رفتند داخل آب دریا و تلو تلو خوران در حالیکه پاشون را از توی آب در می آوردند و دوباره گام برمیداشتند به سمت جلو راه افتادند بعضا یه نیم نگاه مظلومانه ای به پشت میکردند که جیگر آدم کباب میشد ولی با صدای شلیک پاسدار محمودی جیگر میخواست که برگردی ....تا زانو که توی آب رفتند دستور ایست داد و بهشون گفت دست و صورت ها رو بشویند و بعدش با لحنی که انگار بزرگترین لطف دنیا رو در حق شون کرده ازشون خواست بیان بیرون و بعداز چند دقیقه بدو رو توی خط گرد محیط دایره گفت لباسها رو بپوشیم و بسمت پادگان راه افتادیم

...وقتی به پادگان رسیدیم تازه صدای بلندگو برای تلاوت قرآن روشن شد و بچه ها هم با شستن دست و رو و بعدش هم وضو بسمت آسایشگاه رفتند تا اگه لباش تمیزی دارند عوض کنند و ...



تاريخ : شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ | 18:52 | نویسنده : حمید |
آزادگان عزیز جهت دریافت برگه های سهام جدید به نمایندگی های شرکت کارگزاری آگاه مراجعه نمایند 

آزادگان همشهری هم پس از تکمیل فرم بهمراه کارت ملی و شناسنامه و برگه های سهام قبلی به آدرس ذیل مراجعه نمایند 

 

آمل.میدان 17شهریوربرج آفتاب طبقه

5واحد19.تلفن..01144278058 و01144277089  

و01144297919 و  01144278058 

                                    

جهت تهیه فرم ابتدا آنرا کپی نموده سپس  در صفحه word بازنموده و در اندازه مناسب چاپ کنید



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ | 17:13 | نویسنده : حمید |
هنوز مردانی هستند که مردانه از حق خود و همکیشان شان دفاع کنند 

و هنوز آبرومندانی هستند که برای آبرومندی دیگران از آبروی خویش خرج میکنند 

و مکیدن از شیره جان ماها کماکان ادامه دارد


برچسب‌ها: مردان مرد

تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ | 16:43 | نویسنده : حمید |
....دستش به کف پام خورد و قلقلکم اومد و بیدار شدم نمیدونم بیدار شدم یا هنوز خواب بودم که قیافه پاسدار محمودی که سریع برگشت و از درب آسایشگاه داشت در میرفت را دیدم گفتم ای بابا !!اینجا هم ولم نمیکنه...

سریع سرمو گذاشتم زیر پتو و نمیدونم خوابیدم یا نه ولی با صدای قرآن قبل از اذان بیدار شدم . به ورودی درب نگاه کردم و دیدم نه خبری نیست سریع پریدم پایین و بدو رفتم دستشویی و بعدش هم به سمت وضو رفتم و صورتم رو شستم و دست و بعدش هم مس سر و مس پا ...پای راستم رو که مس کشیدم دیدم دستم از روی پوست لیز خورد گفتم شاید با عجله باشه و اون یکی ...دیدم نه درسته پام چربه خوب که نگاه کردم دیدم بله پاهام چربه ...یکدفعه خوابی که دیدم جلوی چشمهام آمد و خواب مادر.....نه امکان نداره ..آخه چیجوری؟!!!

همینطور بغض گلوم رو چنگ میزد و داشتم فکر میکردم که این چه خوابی بود که دیدم،رسیدم  جلوی آسایشگاه .

به درب ورودی رسیدم ناگهان یاد چهره پاسدار محمودی که لحظه آخر توی خواب دیدم افتادم و ..... نه !! اینم امکان نداره .....

رفتم تا با حوله صورتم رو خشک کنم وقتی رسیدم کنار تختم و بالشم رو کنار زدم تا حوله رو بگیرم دیدم کفشم تر و تمیز زیر بالشم قرار داره ...متعجب شدم و همه چیز برام شده بود یک علامت سئوال رفتم بالای تخت و پتو رو گرفتم تا مرتب بکنم دیدم زیر پتو یک پوتین ارتشی نو داخل نایلون هستش و دیگه داشتم شاخ در می آوردم سریع یه دستی به سرم کشیدم تا ببینم در اومد یا نه ...

گیج و مبهوت به سمت نماز خونه راه افتادم ...چند نفری توی نمازخونه بودند ولی هیکل درشت پاسدار محمودی را میشد راحت در بین همه شناخت ، اون گوشه در حالت سجده بود و لرزش شونه هاش رو میشد راحت دید هرچند صدایی ازش در نمی اومد ....نمیدونم چی شد یا کی بود بهم گفت که خودشه و کم کم باورم شد این پاسدار محمودی بود که .....

رفتم درست کنار دستش نشستم ...تا فهمید یکی نزدیکش شد سرش رو بلند کرد ...من زیرزیرکی یه نگاه بهش کردم و دیدم اونم داره نگاه م میکنه

خواستم دستش رو ببوسم ولی ابهتش و یا شاید کمرویی من نمیزاشت تا اینکار رو بکنم همینطور داشتم نگاهش میکردم که صدای ... قدقامت الصلاه ....قدقامت الصلاه مکبر منو سرپا بلند کردو من شونه به شونه!!!...نه...شونه به کمر پاسدار محمودی در صف جماعت ایستادم و نماز رو خوندیم . بعد از " ان الله و ملائکه .....و تسبیحات دستش رو به سمت من دراز کرد و گفت قبول باشه و من هم دستم رو تو دستش گذاشتم،دستم تو دستاش گم شد و اون یه لبخند زد و بهم گفت قبول باشه من خم شدم تا دستاش رو ...یدفعه شونه هامو گرفت و یه نگاه خاصی به چشام کرد و هیچی نگفت دوباره نگاهش مثل وقتایی که ازجلو نظام میداد شده بود و گودی چشاش خیلی بیشتر شد و من تو گودی نگاهش گم شدم و سریع بلند شد و رفت بیرون ...

من از نمازخانه بیرون اومدم و متفکرانه به سمت آسایشگاه رفتم و دوباره یه نگاه به کفشم و یه نگاه دیگه به پوتین توی پلاستیک انداختم و راه افتادم بسمت بیرون و صبحانه

اون روز تمام فکر و ذکرم شده بود پاسدار محمودی و همش رفتارش رو زیر نظر داشتم و پیش خودم میگفتم چطور ممکنه آدمی به این خشونت و سختی دلی اینجور نرم داشته باشه که نصف شب بیاد و پای نیروی زیر دستش رو مرهم بماله و ...

بعدازظهر با خودش کلاس اسلحه شناسی داشتیم و چون هوا خوب بود تو محوطه و زیر آلاچیق هایی که داشت گروه گروه شده بودیم و اون از نارنجک و انواع اون برامون حرف زد و نحوه بدست گرفتن و آماده سازی و بعدش هم رهاسازی اون رو برامون توضیح داد آخرش هم موقع پرتاب نارنجک همون داستان و مانور همیشگی مربیان آموزش تکرار شد نارنجکی از دستش افتاد در بین جمع و همه فرار کردیم ولی اون دوباره نارنجک رو گرفت و پرت کرد خارج از جمع بچه ها و توضیح داد که بهترین حرکت در همچنین موقعی در صورتیکه زمان لازم برای برداشتن و مکان مناسب برای پرت کردن مجدد آن مهیا هست بهترین واکنش دور کردن نارنجک از جمع نیروهاست... ولی اگه این امر ممکن نیست بهتره که همه در مسیر خارج از محل نارنجک شیرجه برید و دراز بکشید تا کمترین ترکش به شما اصابت کنه و تا جاییه که ممکنه سر تون رو از محل انفجار دور نگه دارین و .....

بعداز کلاس هم آزادباش دادند و تمامی و مربی ها و پاسدارها دور از چشم بچه ها بودند و برای اولین بار یه جمع راحت خودمونی شدیم و همه احساس آزادی بیشتری کردیم و یکساعتی خوب توی محوطه گشتیم و سرگرم بودیم طوریکه من اصلا غروب آفتاب رو حس نکردم و با صدای قرآن بلندگو و اذان متوجه شدم شب داره از راه میرسه...

نماز رو خوندیم و برای شام رفتیم به سمت غذاخوری و من با دل و جرات و بدون ترس و قایم موشک بازی توی صف وایستادم و رفتم برای شام

شام مرغ بودو برنج و میزان غذا هم خیلی بیشتر از روزها و شبهای قبل بود حتی آخر پیشخوان  هم یه دیس بود که تهدیگ ها توش چشمک میزدن و همه یه تیکه ازش برداشتند و ...شام رو خوردیم و به سمت آسایشگاه رفتیم و طبق معمول این وقتها که پاسدارها خودشون رو نشون میدادند و با نگاه و بعضا با فریاد ما رو به آسایشگاه میفرستادن هم خبری نبود ...رفتیم توی آسایشگاه و بچه ها شلوغ بازی شبانه شون شروع شد و یکی دوساعتی به همین منوال گذشت و بازم خبری از تذکر و یا سرکشی پاسدارها نبود بالاخره راضی شدیم بخوابیم و من یه نگاه به پوتین نوی داخل نایلون انداختم و بندهاش رو مرتب کردم و همینجوری پوشیدمش تا ببینم اندازه ام هست یا نه ؟بوی پلاستیک و چرم نو منو برد به خونه و ایام عید که همون نزدیکی ها بود و خریدهای ایام عیدی که برامون میکردند و ما هم دلمون نمیومد لباس و کفش نو را شب اول از پامون دربیاریم

دراز کشیدم و به پوتین هام چشم دوختم ، ... نوک پاهامو به هم میزدم و از صدای پوتین خوشم میومد و پامو رو هم میزاشتم و از مالش چرم پوتین کنارهم و برق پوتین ذوق میکردم هنوز احساس میکردم دارم نگاهش میکنم ،نمیدونم کی خوابم برد ...به قولی هوز چشمم گرم نشده بود که صدای عجیبی بلند شد و تا چشم باز کردم دیدم پادگان آموزشی مون شده یکپارچه آتیش و صدای تیراندازی از همه جا بلنده و یک لحظه تیراندازی قطع نمیشه...من سریع پریدم پایین دنبال کفشم ...کفشمو ورداشتم و رفتم تا بپوشم دیدم پوتین ام هنوز پامه .

توی این لحظه صدای الله و اکبر یکی از بچه ها بلند شد..... از گوشه دیگه یکی گفت :آی....بابا ....سوختم

یکی دیگه آن طرف تر صداش در اومد: ...یا حسین ...یاحسین و....درب آسایشگاه با لگد یه آدم قوی و بلند قامت مسلح بازشد ودر حالیکه هیکلش کل ورودی درب را پوشونده بود آتیش بود که از نک لوله اسلحه اش .....



تاريخ : جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۳ | 16:41 | نویسنده : حمید |

رفتم وسط بچه ها نشستم و مربی یه نگاه چپ به من کرد  ولی چیزی نگفت (آخه مربی های عقیدتی یه کم خوبتر و خوش اخلاق تر بودند ) من نشستم و شروع کردم به گوش دادن مطالبی که میگفت بعضی وقت ها و بین درس یه چیزایی میپرسید و من هم همیشه داوطلب بودم که جواب بدم و دستم بالا بود و یکی دوبار هم که دست دیگه ای بالا نبود جواب دادم و درست هم بود و با همون نگاه چپکی تشویقم هم کرد توی آخرهای صحبتش از تحمیلی بودن جنگ برامون حرف زد و گفت تمام دنیا برآن شدند تا ما در این نبرد بازنده بیرون بیایم و هدف اصلی شون هم نابودی انقلاب اسلامی هست با استفاده از تعداد و تعدد کشورهایی که مستقیم و غیر مستقیم از صدام حمایت میکردند استدلال هایی هم آورد که برای همه قابل فهم بود که ما به ناچار وارد جنگ و نزاع شدیم و  چاره ای جز ادامه جنگ تا خروج دشمن از خاک کشور مون و گوشمالی دادن به اونا تا دیگه هوس چنین جسارتی را نداشته باشند نداریم و هرچه به آخر کلاس میرسیدیم در انتخاب راه مون و درستی مسیرش مصمم تر میشدیم و تردیدهای کمی که بیشتر ناشی از سختی و مرارت ها بود کم رنگ تر میشد و شناخت مسیر بیشتر میشد

کلاس تموم شد و چون دیگه امیدی به پیدا کردن کفشهام نداشتم از لابلای بچه ها رفتم بیرون و توی محوطه روی یه سنگ بزرگ که بصورت تزئینی بین فضای چمن کاری شده بود و رو به دریا نشستم. بازم غروب و اونم غروب دریا ...نمیدونم چرا غروب دریا غم انگیز تر از غروب جاهای دیگه ست؟! شاید چون خورشید قبل رفتنش روی امواج دریا طنازی میکنه ...شاید بخاطر آینه شدن آب دریا و انعکاس خورشید توی آب و بزرگنماییش غمش هم بزرگ ترمیشه و یا شاید ....ولش کن !!!ولی یادمه که هروقت غروب دریا رو میدیدم بی اختیار یاد علی می افتادم ، آخه من و اون خیلی با هم بودیم و خیلی هم کنار دریا می آمدیم یادمه یکبار کنار دریا واسه ی همدیگه عکس هم گرفتیم البته اون عکسمو خراب کرد بلد نبود خوب عکس بندازه

یهو یادش افتادم که الان داره چیکار میکنه؟!! زمین فوتبال یا مسجد یا مشغول تمیز کردن تاکسی باباشه؟!!!دلتنگی از علی شروع شد و به تک تک اعضای خونه رسید مخصوصا داداشام...خورشید پایین و پایینتر اومده بود ولی هنوز دست امواج بهش نمیرسید ...اه چقدر فشنگه ؟!!!دوتا خورشید یکی داخل آب و یکی بالا!!!پایینه انگار تو آب غرق شده و هی تلو تلو میخوره و انگار دلش میخواد دست خورشید تو آسمون رو بگیره و نجات پیدا کنه ولی هرچی میگذره خورشید آسمون پاییین تر میاد و دلشو به دریا میزنه اولین بوسه دو خورشید یا شایدم خورشید و دریا زیباترین لحظه ی غروبه...آسمون هم از دیدن این صحنه از خجالت سرخ میشه ولی انگار خورشید وافعی هم داره توی امواج غرق میشه ، خورشید دیگه همه پاهاش توی آبه و مثل هرچی که توی آبه و از بیرون کوچیکتر نشون میده انگار نیمه ی توی آبش آب رفته و کوچیک شده دیگه خورسید داره سنگین و سنگین تر میشه و فرو میره توی آب ...یه کمی که گذشت دیگه درهم ذوب شدن و فقط روی خجل آسمون مونده . امواج پرتلاطم دریا هم انگار داره برای خورشید دست تکون میده ...خورشید دیگه رفت .

آبی آسمان که بنفش شده بود کم کم داره تیره و تار میشه و یه کم بالاتر اولین چشمک ستاره رو میشه دید که نثار زمینیان میکنه تا شوخ طبی شب را به رخ بکشه

دلم گرفت و میرفت تا بغض کنم که صدای خوش نوای قرآن عبداباسط که از بلندگو پخش میشد انگار مرهمی بود برای همه ی بیقراری های دل و تنگی اون...بسم الله الرحمن الرحیم....اذا الشمس کورت....

واقعا صوت خوش و لحن خوب یکی از بهترین محبت های خدا به انسانهاست که نصیب هرکی نمیشه....رفتم به سمت آسایشگاه و دمپایی رو پوشیدم و بسمت وضو و نمازخونه راه افتادم . نماز های اون روزها یه حس و حال دیگه ای داشت . هرچند وقتی توی صف نماز جماعت وای می ایستادیم به دلیل فعالیت زیاد و نبود حمام و دوش مناسب و کافی ،بوی عرق بدن ها یه کم بیشتر از معمول بود ولی اصلا آزار دهنده نبود ...نماز را خوندیم و بعد از نماز دعای توسل برای پیروزی رزمندگان جزو برنامه اون شب مون بود یکی از خوبی های اونجا همین دعاها بود که میتونستی راحت اشک بریزی و کسی ازت علتش رو نپرسه ...شاید بخاطر دلتنگی ها زود اشک ها سرازیر میشد و یا شاید بخاطر انتخاب مسیری که شاید به مرگ ختم میشد سعی میکردیم خودمون رو و پندار و رفتار مون را به نیکی سوق بدیم و از کردار بدی که کرده بودیم و پندار بدتری که در سر میپروراندیم دوری میجستیم و پشیمان بودیم بهرحال اوقات دعا زمانی بود که همه اینها جلوی چشم مان نقش می بست و .....

بعداز دعا به سمت آسایشگاه راه افتادم و لحظاتی بعد بسمت غذاخوری به راه افتادم...شام آنشب سیب زمینی سرخ کرده و دوتا کتلت بود که خیلی چسبید

بعداز خوردن شام بین چندتا از بچه های قدبلند (هرچند همه از من قدبلندتر بودند) از درب خروچی سالن رفتم بیرون و به سمت آسایشگاه راه افتادم سریع سرجام توی آسایشگاه قرار گرفتم و پتو رو سرم کشیدم و تو فکر این بودم که امروز هم تموم شد و خواستم بگم که بخیر گذشت که ناگهان درد و سوزش پشت پام منصرفم کرد !!!توی فکر یه راه حل بودم تا فردا رو چیکار کنم و بدون کفش چطوری تمرین ها و تنبیه ها که احتمالش برای من از هرکس دیگه ای بیشتر بود را پشت سر بگذارم که نمیدونم کی خوابم برد.....نیمه های شب خواب دیدم توی خونه ام و مادرم اومده و داره با پمادی که معمولا خودش درست میکرد پامو ماساژ میده و من هم هی براش ناز میکنم و اونم هی پامو دست میکشه و میبوسه یکدفعه دستش به کف پام خورد و قلقلکم اومد و بیدار شدم نمیدونم بیدار شدم یا هنوز خواب بودم که قیافه پاسدار محمودی را که سریع برگشت و از درب آسایشگاه داشت در میرفت را دیدم گفتم ای بابا !!اینجا هم ولم نمیکنه



تاريخ : پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۳ | 20:4 | نویسنده : حمید |
صدای تیر بیخ گوشم منو به خود آورد و اونطرف تر پاسدار محمودی مربی بدنسازی (همون صبحیه ) رو دیدم که با نگاهی خاص که مخلوطی از تهدید و غیظ و هشدار بود داشت منو می پایید و من سریع و الکی یه جفت از کفش بچه ها رو از روی زمین برداشتم و انگار که کفش خودمه گذاشتم تو قفسه ....

....زیرچشمی یه نگاه به  سمتی که مربی (محمودی) بود انداختم ولی رفته بود و من سریع رفتم  و توی صف قرار گرفتم درس اون روز ما راجب آمادگی شخصی و فنون نبرد تن به تن بود یه چندتایی از فنون دفاع شخصی رو بهمون یاد دادند و بعدش هم اسلحه شناسی بود که اسلحه ی آر پی جی 7 را بهمون نشون دادند و راجبش توضیح دادند و روش شلیک اون که حتما باید دونفره و با کمک همراه باشه  

کمک باید سرش رو زیر بغل آرپی جی زن بزاره و دو دستی کمرش رو بگیره و ..... 

واینکه اسلحه موشک انداز هست و جزو سلاح های ضد خودرو و ضد تانکه و ازین حرفها . من در همه ی مدت آموزش یه چش ام به درب ورودی بود که نکنه پاسدار محمودی بیاد و دوباره .... 

جلسه تموم شد و خبری از محمودی نشد و نیم ساعتی به نماز ظهر مونده بود آزادباش دادند و همه رفتند بیرون ولی من به بهانه ای داخل موندم تا ببینم  میتونم به کفشم برسم یا نه ؟!!! 

وقتی همه رفتند دیدم نه نخیر خبری نیست ...اصلا کفشی اونجا نبود . 

دست از پا دراز تر رفتم بسمت آسایشگاه ...توی راه وفتی نزدیکی آسایشگاه رسیدم یادم اومد که کفش امانتی هم آسایشگاهی ام  رو که از پام در اومد و لای شمشاد های فنس قایم کردم  رو نگرفتم تا بهش تحویل بدم رفتم تا بگیرمش دیدم نخیر از اون هم خبری نیست .پیش خودم گفتم  حتما مربی دید که  کجا قایمش کردم رفت اونم گرفت و برد ...دیگه داشتم قاطی میکردم . آخه چی از جونم میخاد ؟؟!!!!میخواستم برم پیشش فریاد بزنم بگم  چرا دست از سرم بر نمیداره و کفشهام رو مصادره کرده  و نمیده .  

داد بزنم مرد حسابی درسته که مربی و پاسداری ولی نباید این قدر بی عاطفه باشی مگه اسیر گیر آوردی ....وقتی پاسدارهای دیگه و مربی های دیگه ببینند که من اینطور شجاعانه دارم حرفمو میزنم و دلم درد داره حتما می افتند سرش و کفش ها رو ازش میگیرند 

توی همین فکر بودم که خودم رو توی آسایشگاه دیدم و دوستم که کفش هاش دستش بود جلوم وایستاده و بهم میگه اینه رسم امانت داری ؟!!! 

از دیدن کفشهاش ذوق زده شدم و بغلش کردم و گفتم پس پیداش کردی ؟!! 

اونم انگار که با یه دیوانه روبرو شده باشه لب پایینش رو یه کم جلو داد و سری تکون داد و چیزی نگفت و رفت ...نشستم روی تخت و داشتم از اومدنم پشیمون میشدم که این چه مصیبتی بود  و...صدای اذان بلندگو  همه ی اتفاقها رو کمرنگ کرد و من دوباره به سمت بیرون آسایشگاه راه افتادم و یه دمپایی کنار در افتاده بود پوشیدم و رفتم ....وضو گرفتم بعدش هم به سمت نماز خونه و نماز رو خوندیم و دعا . بعد نماز راهافتادم بسمت غذاخوری و ناهار رو گرفتم و خوردم  

از همون مسیر تقریبا کم دید که کمتر دیده میشدم به سمت آسایشگاه حرکت کردم داشتم از کنار آسایشگاه اولی رد میشدم که پاسدار محمودی از درب آسایشگاه اومد بیرون  تو فاصله دومتری من بود و گفتم الان اگه دمپایی رو پام ببینه دمار از روزگارم در میاره ...سریع برگشتم ولی یه دفعه فکری به سرم زد و دوباره بسمت آسایشگاه چرخیدم و توی چرخیدن به شکلی که انگار سرم گیج رفته خودمو انداختم زمین و نشستم کنار دیوار و تکیه دادم اون بنده خدا هم فکر کرد حالم بد شده اومد سراغم و گفت: چت شده؟!! حالت خوبه؟؟ 

سریع به دوتا از بچه ها که اون نزدیکی ها بودند دستور داد بیان منو بغل کنند ببرند آسایشگاه منم خودم رو زدم به بیحالی و ... 

رسیدیم آسایشگاه و من روی تخت دراز کشیدم . ازم پرسید :چی شده ؟!!کجات درد میکنه؟!!!...شکمت درد میکنه؟!! ... 

منم گفتم آره ...به بچه ها دستور داد تا برند برام از دفترش چای و نبات بیارند و خودش موند و من از ترسش چشمم رو باز نمیکردم و سرم رو به طرفین میچرخوندم و دستم رو روی شکمم فشار میدادم و یواشکی و زیر چشمی یه نگاه بهش میکردم و میدیدم نه ول کن نیست به هر حال بعداز چند دقیقه بچه ها با یه لیوان چای و نبات دردست آمدند و من با خوردن اون چشمهامو باز کردم و دیدم پاسدار محمودی یه نگاه بهم کرد و لیوان رو گرفت و رفت . یه کم دراز کشیدم که دوباره با صدای..... اجلووو نظاممممممممم 

به سمت بیرون حرکت کردیم و من مونده بودم چیکار کنم که دیدم پاسدار محمودی اومد به سمت من و گفت تو نمیخاد بیای  

برو استراحت کن...من انگار بهترین خبر عمرمو شنیده باشم داشتم از ذوق میمردم ولی یه دفعه یادم اومد که اگه بخندم و چهره ام شوق و ذوق زده نشون بده دخلمو میاره خودم رو به سمت شکم خم کردمو و اخمهامو تو هم کردمو و گفتم نه حالم خوبه چیزی نیست میام...ناگهان فریاد زد : 

برو تو آسایشگاه نشنیدی چی گفتم... 

به سمت در آسایشگاه برگشتم و درحالیکه فند تو دلم آب شده بود رفتم دراز کشیدم تو آسایشگاه و یه پتوی پشمی و  سیاه ارتشی رو گرفتم و کشیدم روی سرم 

صدای بشین پاشو رو از بیرون میشنیدم و فریاد مربی و ناله گاه گاه بچه هایی که تنبیه میشدند یهو دلم هرید ..نکنه این باعث بشه که از آموزش نمره نیارم و ردم بکنند ..اگه اینجوری بشه دیگه جبهه برو نیستم که هیچ آبروم میره و دیگه نمیتونم سرمو تو محله و پیش بچه محل ها بلند کنم 

اومدم دم در آسایشگاه و دیدم از بچه ها خبری نیست و همه رفتند توی نماز خونه برنامه اون حصر مون کلاس عقیدتی  بود 

توی محوطه رو نگاه کردم دیدم کسی نیست ..مثل برق و باد بسمت نماز خونه حرکت کردم و دومتر مونده به ورودی نماز خونه از پشت  پنجره  اتاق فرماندهی پاسدار سر پاسدار محمودی رو دیدم که داره نگاهم میکنه و من بدون  اینکه بهش توجه کنم سریع خودمو انداختم تو نماز خونه و .....



تاريخ : دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ | 18:35 | نویسنده : حمید |
سلام 

امروز داشتم دنبال یه مدرک اداری میگشتم که چشمم به این برگه های سهام خورد 

داغ دلم تازه شد  

 

 

دوستانی که داد از مدیریت مینو و خودکفایی دارند برن خدا رو شکر کنند. ما مازندرانی ها سال 1371 یخچال و طلا زن مون و تلویزیون که دادند و...خیلی چیزهای دیگه رو فروختیم و مبلغ حدود 80هزار تومان دادیم برای شرکت چندمنظوره آزادگان مازندران و این همه سهام بهمون دادند و حالا تنها چیزی که از اون شرکت با سرمایه اولیه 120میلیون تومان اونوقت تاسیس شده بود برامون مونده این همه کاغذ هست و به اندازه سهام مون بدهگاری به بانکها که چون  سهامداران در ضرر و زیان شریک هستند دینی ست به گردن مون و باید پرداخت کنیم !!!!!

جالب تر اینکه مدیر عامل وقت که امضاء ش پای برگه های سهام هست (رضایی )و اون موقع ماهی 250 هزار تومان فقط حقوق ثابت داشت خودش رو سپاهی معرفی کرده بود و بعداز اینکه همه ی پول ها رو بالا کشید استعفا داد و رفت 

حاجی حاجی مکه  

اینجا خالصانه و صمیمانه جا داره از زحمات همه کسانی که آبرو و وقت و امکانات شخصی شون رو هزینه کردند تا این بلا سر بقیه شرکتهای وابسته به آزادگان نیاد سپاسگزاری کنم و امیدوارم خدا توی اون دنیا بهشون آبرو بده 

به سریال دو برگه اول و آخر سری اول نگاه کنین (100497 الی 100552)البته دو سری دیگه یعنی سال 73 و 74 هم با ضبط کردن اجباری کمک هزینه تحصیلی دانشگاه بهمون برگه سهام دادند

 ....خیلی وقته که مرده و هفت تا کفن پوسونده ...صداقت رو میگم 

پ ن : به نظر من زیاد از عملکرد مدیران شرگتهای آزادگان گله نکنید  و در اولین فرصت منطقی سهام تون رو نقد کنین و  به زخمی بزنین این چاها مطمئنا برای ماها آب نداره



تاريخ : دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۳ | 17:13 | نویسنده : حمید |

                                      

            Down with de Charlie Hebdo

  


برچسب‌ها: I LOVE MOHAMMAD

تاريخ : یکشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۳ | 17:37 | نویسنده : حمید |
                    

ساعت 9 و سی دقیقه امروز در روستای کته پشت آمل برای دومین بارشیداله بر بالای دستان  اهالی روستا و بستگانش قرار گرفت با این تفاوت که اینبار همگی با چشمانی تر و دلهایی سوگوار نه برای سلامی دوباره برای وداعی تلخ آمده بودند 

                      

امروز شیداله باردیگر بر دستان مردمی قدرشناس به پرواز در آمد اما با این تفاوت که دیگر دلی در سینه ی او نمی تپید هرجند دل بیقرارش با تپیدن در سینه ای دیگر جانی دوباره به دردمندی داد و چشمان بسیاری را به وجد آورد  

     

امروز باری دیگر شیداله در قلبهای مهربانی زنده شد وماندگار هرچند دیگر بر پای پدر بوسه ای ننواخت اما در زیر پای پدر سر ادب سایید و آرام گرفت

                       

روحش شاد و قرین رحمت

مراسم ختم این آزاده ایثارگر در مسجد کته پشت علیا (کمربندی هراز به هزارسنگر خروجی روبروی تالار سیامک) فردا صبج و عصر منعقد است



تاريخ : پنجشنبه دوم بهمن ۱۳۹۳ | 16:12 | نویسنده : حمید |

شیداله فلاح آزاده فرهنگی آسمانی شد 

این آزاده شاغل در آموزش و پرورش در اثر سکته مغزی در تهران بستری شد که پس از جراحی و امکانات مرافبتی ویژه بهبودی در حال ایشان ایجاد نشده و در پی اعلان مرگ مغزی و با رضایت خانواده ایثارگرش برای اهدای اعضای جهت پیوند به بیماران رنحیده هم اکنون جهت انتقال و پیوند اعضا در بیمارستان مسیح دانشوری تهران بسر میبرد تا در آخرین گام دنیوی باز هم فرهنگ ایثار و ایثارگری را احیا و خانواده های بیماران نگران را از رنج بیماری برهاند 

وبلاگ اسیر شماره 11791 این ضایعه را به خانواده های فلاح و اسدی مقدم تسلیت عرض نموده برای آنان صبر و شکیبایی را از خداوند منان آرزو دارد



تاريخ : سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ | 11:24 | نویسنده : حمید |
...آزادباش دادند و من رفتم تا کفشم رو بگیرم که دیدم جناب مربی هم داره به سمت لنگه کفش بیچاره من میره.... 

چندقدمی پشت سرشون حرکت کردم ولی انگار راس راستی داشت به سمت لنگه کفشم میرفت و من چندگام دیگه برداشتم ولی احساس میکردم اگه به سمتش برم و متوجه میشه که لنگه کفش مال منه تمام زحمت ها و مشقاتم به هدر میره برای همین یواش راهم رو بسمت روشویی کج کردم و درحالیکه داشتم صورتم رو میشستم با هر بار که آب به صورتم میپاشیدم سرم را به سمت لنگه کفش منحرف میکردم و مربی هم که انگار منتظر صاحب کفش بود دور و برش پرسه میزد و نیم نگاهی به جمع بچه داشت... یه چشم به لنگه کفش داشت و یه چشم به پای بچه ها و گاهی احساس میکردم ظل زده به پای برهنه من!!!!

صورتم رو خیلی طول دادم تا شسته بشه و باز همون دور و برها یه کم پرسه زدم تا از خر شیطون بیاد پایین و من به لنگه کفش بیچاره ام برسم ولی نه دست بردار نبود

همینطور یواشکی و یه لنگه پا بسمت آسایشگاه رفتم و موندم تا کسی بیاد شاید کفش اضافی داشته باشند و منو نجات بدهند ولی کسی نیومد تازه یادم اومد که همه برای صبحانه رفتند و من جاموندم از در آسایشگاه بیرون اومدم و یه نگاه به محل انهدام لنگه کفش انداختم و از مربی خبری نبود و خوشحال رفتم به لنگه کفش برسم ولی تا از پشت فنس انبوه شمشاد که مثل دیواری بین راهروی کنار آسایشگاه و محوطه بود بیرون امدم متوجه شدم از لنگه کفش خبری نیست و سریع به پشت شمشاد ها خزیدم و خوب نگاه کردم دیدم نه واقعا کفشم نیست از همون پشت شمشاد ها به سمت غذاخوری راه افتادم و ناگهان فکری به ذهنم رسید به بهانه سفت کردن کمربندم  اون رو باز کردم و کمربند رو شل شل تا حدی که شلوارم نیفته بستم و شلوارم رو تا آنجا که جا داشت پایین آوردم (تقریبا روی مچ پا مو تا نزدیکی شست پوشونده بود که هیچ از پشت سر هم زمین رو جارو میزد) راه افتادم

به درب غذا خوری که رسیدم یکی از پاسداران ایستاده بود و من یطوری کجکی و پاورچین از کنارش رد شدم و برای اینکه شک نکنه سرم رو پایین انداختم و یه سلام مظلومانه ای کردم و با ظرف غذا رد شدم

صبحونه تخم مرغ آب پز بود و چای که خیلی چسبید ولی هر وقت فکر بازگشت و به خط شدن دوباره به ذهنم میرسید لقمه تو دهنم می ماسید و انگار زهر هلاهل میشد و پایین نمی رفت ...صبحانه تموم شد و من به سمت در رفتم ولی برای امنیت بیشتر صبر کردم تا وقتی که یک گروه چندنفره داشتند رد میشدند و من از لابلای جمعیت و قاطی اونا با موفقیت رد شدم و سریع از همون مسیر اومدنی رو برگشتم و رسیدم آسایشگاه تا چاره ای بکنم

چندنفری اونجا بودند و ازشون درخواست کفش اضافی کردم اولش کسی کفشی نداد شایدم نداشت ولی بعدش که ماجرای منو شنیدند یکی از بچه ها دلش به حالم سوخت و یه کفش آورد که خیلی خیلی برام بزرگ بود ولی چاره ای نداشتم و باید هر جوری شده میپوشیدم تا بتونم به لنگه کفش خودم برسم

اولش اندازه ش کردم و دیدم خیلی بزرگه و اصلا نمیشه کاریش کرد و تا میتونستم بند کفش رو تنگ کردم تا جاییکه لبه هاش رو هم قرار گرفت ولی باز نشد پامو در آوردم و هرچی جوراب داشتم پوشیدم بازم نه...!!!!

درش آوردم و نا امید شدم ولی یکی از بچه ها از کنار لبه تحتانی دوشک تختش دوتا تیکه ابر درآورد و چپوند جلوی کفش و گفت حالا بپوش

پوشیدم و یه کم بهتر شد ولی چنان مسخره شده بود که دور و بری هام داشتند از خنده میترکیدند ولی چاره ای نبود باید ادامه میدادم و این تنها راه ممکن بود

توی همین گیر و دار و اظهار نظرهای دلسوزانه و مبتکرانه دوستان بودیم و ترکیدن هر از چندگاه بمب خنده دوستان که اصلا متوجه نشدیم که بیرون چه خبره که ناگهان صدای تیراندازی درست جلوی درب آسایشگاه ما را به خودمون آورد و همه به سمت محوطه حرکت کردیم

من تا از درب آسایشگاه بیرون رفتم احساس کردم کفشم داره از پام پرواز میکنه ولی هر طوری بود کنترلش کردم تا در نره و این "ی پا دو پا "شدن باعث شد نفر پشت سری به پاشنه پای دیگم لگد کنه چشم تون روز بد نبینه کفشم از پا در اومد و من با سینه نقش زمین شدم و با عجله خودمو جمع کردم و با پایی که کفش داشتم خواستم بلند بشم که پام داخل کفش سر خورد و دوباره با کله خوردم زمین ....و این یه لنگه هم از عقب پرت شد و من رو زمین نشستم و دیگه مستاصل شدم و گفتم حالا دیگه کارم تمومه...و دیگه باید تسلیم بشم ولی مربی انگار از هیچی خبر نداره اومد و زیر گوشم شروع کرد به تیراندازی و گفت :...بجنب مگه صدای از جلو نظامو نمیشنوی من تنها کاری که تونستم بکنم این بود که دوتا لنگه کفش رو داخل فنس و انبوه شمشاد ها انداختم و به سمت جایگاه دویدم همه بچه های کناری من به پای برهنه که زیر انبوه جوراب گنده شده بود نگاه میکردند و میخندیدند البته جرات خنده آنچنانی رو نداشتند ولی نیشخند شون حکایت از یه تنبیه قریب الوقوع داشت که انتظار من بدبخت رو میکشید....

"ازجلونظام" تموم شد و خبردار داد و همه جواب دادیم :یامهدی ادرکنی "

فرمانده چندتا بشین و پاشو داد و یه مربی جدید اومد و بعداز کلی بشین و پاشو و آموزش نظام و به چپ چپ و براست راست و.....ما را قدم آهسته بسمت نماز خونه برد و من از وسط جمعیت سریع رفتم داخل و ابتدای ورودی دنبال لنگه کفشم گشتم و هرجا که میشد رو گشتم ولی توی گامهای عجولانه بچه ها چیزی پیدا نبود یه کم دیگه گشتم ولی نه!!....خبری نبود بچه ها همه تو سالن بخط شده بودند و من هنوز توی کفش ها دنبال گم شده ام میگشتم و اصلا حواسم نبود دوروبرم چه خبره که صدای تیر بیخ گوشم منو به خود آورد و اونطرف تر پاسدار محمودی مربی بدنسازی (همون صبحیه ) رو دیدم که با نگاهی خاص که مخلوطی از تهدید و غیظ و هشدار بود داشت منو می پایید و من سریع و الکی یه جفت از کفش بچه ها رو از روی زمین برداشتم و انگار که کفش خودمه گذاشتم تو قفسه و سریع رفتم وایستادم تو صف......  

 



تاريخ : شنبه بیستم دی ۱۳۹۳ | 14:40 | نویسنده : حمید |
...هرچند از سمتی میومد که پام کفش بود ولی اصلا امیدی نداشتم که بتونم از چنگش در برم.......تنها برگ برنده من تاریکی هوا بود و از سمتی که میومد نور چراق درست از مقابلش میتابید

سرم صاف و بالا بود،سینه ام رو هم پر باد کرده بودم و دادم جلو ولی چشمهام را تا اونجا که جا داشت به سمتش برگردوندم تا ببینمش ولی بخاری که از نفس های همرزمان توی صف بیرون میومد نمیزاشت تا دقیقا ببینمش...

پای برهنه ام رو پشت پای کفش دارم طوری قایم کردم تا در زاویه دیدش قرار نگیره و هرچند اون آروم جلو میومد ولی من هم یواش یواش پام  رو در سایه دیدش به سمت جلو حرکت میدادم تقریبا داشت از کنار صف ما رد میشد که ناگهان ایستاد و احساس کردم داره به پاهام نگاه میکنه ولی چاره ای نبود باید به حقه ام ادامه میدادم و حسم میگفت نگران نباشم ...به هر حال از ما رد شد و دیگه نمیدونم چی از صف پشتی دید..ولی چیزی نگفت دوباره یه دستور نظامی داد"بشن"..."بپا"..

باز هم ادامه داد تا حدودا 20 بیست و پنج حرکت...بعدش اومد جلو  و به همه دستور داد تا بخوابند رو زمین و دستور داد سینه خیز بریم...

سینه خیز رفتن همینجوریش هم سخت بود و دخل آدمو می آورد چه رسد با پای برهنه....همون گامهای اول سوزش شدیدی در پشت پای برهنه ام احساس کردم ولی نباید از بقیه عقب می افتادم ...با هر جون کندنی بود رفتم و تقریبا از صف مون عقب نیفتادم ولی درد شدید پا امونم رو بریده بود...احساس میکردم انگشتان پام داره یکی یکی کنده میشه و میفته....کم کم پام از درد سر شده بود

صدای تیراندازی مربی رو پشت سرمون میشنیدم هرچند دور بود ولی احساس میکردم داره به پاهام نگاه میکنه...ولی جرات نداشتم سرم رو برگردونم و ببینم کجاست...روی پوست پام احساس گرمی می کردم و حس میکردم روی اسفالت خونم داره میریزه و الانه که مربی ببینه و بیاد به سمت من برای همین هر چند متر یه بار پام رو به شلوار پشت پای مقابلم میکشیدم تا خونش نریزه رو زمین

از آسفالت گذشتیم و به ساحل رسیدیم نرمی ماسه ساحلی انگار پر قو بود برام ،

انگار جان تازه ای گرفتم و گفتم حالا دیگه میشه راحت بقیه حرکات رو انجام دادچندمتری که رفتیم صدای مربی بلند شد "بپا" ...بلند شدیم و من در اولین فرصت به پام نگاه کردم تا ببینم انگشتام سرجاشه یا نه !!! خدارو شکر همه سرجاشون بودند و پام کاملا قرمز شده بود و میسوخت

شروع کردیم به نظام گرفتن و بعداز مرتب شدن دوباره فریاد زد " بدو ...1...2.....3.."" یک ...دو....سه" بدددددوووو رزمنده!!!!

ادامه داد و موقع "بدو رو "پام که کفش داشت رو ماسه میموند و پای برهنه ام  فرو میرفت و سوزش پام شدیدتر شد که میشد حدس زد که بخاطر نمک همراه ماسه بود....

هرچه جلوتر میرفتیم خستگی و سوزش ، عدم تعادل بین پای لخت و کفش باعث میشد تا حرکات من پاندولی بشه و کم کم به تلو تلو خوردن شبیه شد ولی از رو نرفتم و ادامه دادم .

اصلا از صف عقب نیفتادم ولی درد شدیدی توی عضلات جلوی پای برهنه و پشت ساق پای کفش احساس میکردم و خدا خدا میکردم زودتر تموم بشه ...هروقت صدای تیراندازی یا صدای شعرهایی که مربی میخوند را میشنیدم سرعتم بیشتر میشد ...

دویدن یکطرف و خوندن شعر یه طرف دیگه ...یه دفعه داد زد : کی خسته هست؟ همه جواب دادند :دشمن

دوباره..کی خسته اس؟...: دشمن...خیلی دلم میخواست بگم : من !!

ادامه داد: بس م ال له ال رح مان الر حیم......اذا  جاء  نصرالله  وال  فتح....ورای تا لناس  یدخلون ....فی دین الله   افواجا....ادامه میدادیم و چنان در اول صبح و همراه با افق طلایی رنگ خورشید از خط ساحلی فریاد میزدیم انگار دشمن همین کنار گوشمونه و داره صدامون رو میشنوه

حس حماسی عجیبی داشتیم ....همه ی بچه ها داشتند مثل شیر میغریدند و فریاد میزدند و همزمان با سرود ما احساس میشد روشنای طلوع مثل نوزادی بزرگ و بزرگتر میشه و صدای مربی که فریاد میزد کی خسته س؟...    :دشمن .....هر گام که بر میداشتیم نور روشنای طلوع زرد و زرد و زردتر میشد ...و مربی که میسرود: وال عصر ...وال عصر....  انا ال انسان لفی خسر ....الا ال لذین  آمنو ...و عمل و   صال حات  ... و تواصو بل حق   ....و توا صو بال صبر ....و زردی خورشید به نارنجی ملایمی میگرایید و ما همچنان میدویدیم و میخواندیم ...بس م ال له ال رح مان   ال رح  یم.....اینبار دیگر روشنای زرد نارنجی نیمی از آسمان را تسخیر کرده بود و مرکز نارنجی آن پررنگتر و پررنگتر میشد کم کم نقطه مرکز نارنجی زرد شد و کمی بعد هم هلالی طلایی سربرآورد

و مربی:کی خسته ست؟...: دشمن... 

و امواج دریا که چون تازیانه بر رخ خورشید میخورد و خورشید انگار برای رهایی از این تازیانه ها راهی جز سر برافراشتن نداشته باشد با عجله به بالا میخزید..کمی آنطرف تر که رفتیم دیگر خورشید از چنگ دریا گریخته بود و دسته دسته نور زرینش را از افق بر پیشانی مون هدیه میکرد و پیشونی بندی از نور صورتمون رو از موهای به هم ریخته جدا میکرد...

گرمای لذت بخش خورشید نونهال و انعکاس پرتوهای طلایی خورشید بر امواج دریا چنان منظره رویایی را از نقاش گیتی به تصویر کشید که هرگز همتایی برای آن نمیشد تصور کرد...چنان در طلوع رویایی آن صبح زمستانی غرق شدم که  نه از درد و سوزش پا خبری بود و نه از مرارت مشق بامدادی خشک نظامی

آنچنان در شوق الوان درخشان و امواج زرین خورشید و ذوق فرارش از تازیانه های بیکران امواج دریا غرق بودم که نفهمیدم کی به پادگان برگشتیم

پادگان و آسفالت خشک و سرد و سخت آن مثل باند فرودگاهی بود که ذهنم را از آسمان به زمین فرو نشاند و با اولین گام بر آسفالت تازه فهمیدم اینجا کجاست و من کیم!!!!

و دوباره درد و سوزش پا شروع شد ولی همچنان ادامه دادم به محل جایگاه رسیدیم و مربی خبردار داد و ما ایستادیم و باز دوباره از همون کنار صف دیدمش که داشت به من نگاه میکرد ...اینبار من حواسم بیشتر به لنگه کفشم که حالا با روشن شدن هوا راحت میشد دیدش بود تا در اولین فرصت فتح ش کنم  و از این مصیبت نجات پیدا کنم...آزادباش دادند و من رفتم تا کفشم رو بگیرم که دیدم جناب مربی هم داره به سمت لنگه کفش بیچاره من میره.... 



تاريخ : شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۳ | 19:9 | نویسنده : حمید |
خیلی سریع و تند و تیز بسمت نمازخانه رفتم و ایستادم تو صف جماعت . 

نماز مغرب رو خوندیم و پیشنماز مون یکی از برادران پاسداری بود که درس عقیدتی هم بین دو نماز برامون گذاشت و راجب یکی از جنگ های صدر اسلام برامون صحبت کرد و ذکر مصیبتی از کربلا خوند و بعدش نماز  عشاء رو خوند و.... 

بعداز نماز من همونجا یه کوچولو دراز کشیدم  

داشتم به علی که نتونست بیاد فکر میکردم و اینکه الان کجاست و داره چیکار میکنه و هنوز داشتم دنبالش میگشتم که صدایی از بیرون بلند شد که :....برادرا  ، شااام.... 

سریع بلند شدم و بسمت آشپزخانه رفتم و از قیافه بچه هایی که غذا در دست داشتند میشد فهمید که زیاد راضی به نظر نمیرسند ولی من با اینکه خیلی گرسنه ام بود اصلا تمایل به خوردن نداشتم یه حس عجیبی داشتم معجونی بود از دلتنگی ، واهمه و ابهام ...نه بخاطر اینکه مسیری که انتخاب کردم جای تردید داشت چراکه از همه چی بگذریم حداقلش این بود که برای میهنم و مقابله با متجاوزین به کشورم میرفتم و این اصلا جای شک و تردید نداشت ولی از خودم و اینکه آیا میتونم از پس این مرحله بر بیام و دوره را تمام بکنم واهمه داشتم ؟!! چون هم به خونه و هم به علی خیلی وابسته بودم   

(البته نیومدن علی هم توی القای این حس بی تاثیر نبود) 

نمیدونم چرا تا این قسمت از روزهای خوب خوب خوب ،زیاد از علی نگفتم نمیدونم شاید تا اونوقت چون باهاش بودم زیاد دیده نمیشد و الان که نیست بیشتر میبینمش  

به هرحال ، غذا رو گرفتم و رفتم روی میز نشستم و  شروع کردم  به خوردن ، فکر کنم شامی بود و نون و سبزی و صد البته چای که جونم بهش بسته بود 

حین غذا چه ظهر و چه شب یک فلاکس استیل پر از چای همیشه بود که من عادت زیادی به چای داشتم اگه یک هفته چیزی بم نمیدادند و فقط چای داشتم عین خیالی نبود 

اونوفتها زیاد شکمو هم نبودم و اگه شام هم نمیخوردم برام خیالی نبود ....شام را خوردم و رفتم بسمت خوابگاه ..... نشستم رو تخت و بچه ها نیمه بیهوش دراز کشیدند و بعضی ها هم شوخی شون تازه گل کرده بود و داشتند میگفتند و میخندیدند.... 

یه سری ها هم تو حال خودشون بودند. 

 یکساعتی گذشت که خاموشی زدند و این یعنی باید خوابید ...رفتم دراز کشیدم و خستگی اجازه نداد تا به چیزی فکر کنم ...خواب ...خواب 

فکر کنم یه نیمساعتی خوابیدم که صدای عجیبی بلند شد ....گرررررررررررررروووم!!!!! 

همه بلند شدند و یکی دوتا هم نمیدونم تو رویا چی دیدند که بلند نشده فریاد میزدند و ناله میکردند من هم دروغ چرا ترسیده بودم ...فکر میکردم باز خبری شده یا باید بریم بیرون ولی دادو هوار نمیکردم... 

با دنبال کردن نگاه خواب آلود و چشمهای نیمه باز بچه ها به پایین متوجه شدم یکی از بچه ها از طبقه دوم تخت افتاد پایین . 

رفتیم پایین و بلندش کردیم و دست و پا و بدنش رو بازدید کردیم و دیدیم نه،الحمدلله چیزی نشده و سالمه یه کم ترسیده بود 

خب حقم داشت آدم توخواب باشه و یکدفعه ازفاصله 2 متری بیفته پایین و ...یه چندتایی داشتند میخندیدند و خیلی ها هم جلوی خنده شون رو گرفته بودند

وقتی حالش سرچا اومد به طبفه پایینی  یکی از همونایی که داشت میخندید گفت: مردحسابی من بهت نگفتم من میفتم ....نزدیک بود دست و پام بشکنه ... 

اونم جواب داد : 

خب منم میرفتم میفتادم...دست و پای من بشکنه خوبه؟!!! 

حرفاشون داشت بیخ پیدا میکرد که یکی از طبقه اولی های تخت کناری گفت بیا جامون رو عوض کنیم و اومد رفت طبقه سوم خوابید... و ختم بخیر شد.. 

هرچند بعضی ها هنوزهم داشتند میخندیدند ولی  من خوابیدم و یه وقتی بیدار شدم که بلندگو داشت قرآن پخش میکرد و از بیرون هم صدای عجلو بالصلواه بلند بود و اکثرا تو خواب بودند و من بلند شدم سریع رفتم به سمت بیرون تا زیاد تو صف نمونم و .... 

نماز صبح اول وقت و جماعت رو تجربه نکرده بودم ..حس و حال خوبی داشت ازطرفی چون شب خیلی زود خوابیدم سبک بودم و سرحال ...بعد نماز زیارت عاشورا رو خوندیم چون هنوز تو ایام محرم و صفر بودیم 

زیارت عاشورا تموم شد که از بیرون فریاد پاسدار محمودی بلند شد و "ازجللللللللللللو نظام "ش شروع شد و باید سریع خودمونو میرسوندیم بهش و بخط میشدیم ...من سریع بسمت درب خروجی رفتم و دیدم کفشام اونجایی که گذاشته بودم نیست 

دوباره و سه باره گشتم ،نبود .... 

لای کفشهایی که رو زمین ولووو بود یه لنگه ش رو دیدم و تا رفتم بگیرمش هجوم بچه باعث شد که نتونم ببینمش و دوباره  بین پاها و کفشهای عجله گمش کردم . 

بالاخره موفق شدم یه لنگه رو بپوشم ....از دومیش خبری نبود

دیگه "ازجللللللو نظام "برادر محمودی هم تمام شد و  جز چند نفر مثل من بفیه بخط شده بودند و من ناامید از پیدا کردن کفش ..با یه پای برهنه رفتم توی صف تا حداقل درد پا رو بکشم نه تنبیه نظامی 

اول صبحیه کی میخواست کلاغ پر و سینه خیز و ....بره  

رفتم توی صف و پای برهنه م رو  کنار اون یکی جمع کردم تا یه وقت نبینه.

ولی چشمهای تیزبین مربی به لنگه کفش کنار ورودی نمازخونه خورده بود و بعداز "خبردار" دادن ،اومد و آروم  و زیرچشمی به پاهای بچه ها نگاه میکرد و از صف اول شروع کرد و من ،وسطهای صف دوم بودم ...هرچند از سمتی میومد که پام کفش بود ولی اصلا امیدی نداشتم که بتونم از چنگش در برم.......



تاريخ : چهارشنبه دهم دی ۱۳۹۳ | 12:6 | نویسنده : حمید |
یکی از پاسدارها ما رو به سمت آسایشگاه هدایت کرد و سالن کوچکی بود با تخت های 3 طبقه ی کنار هم

 

ساک مون رو زیر تخت گذاشتیم و داشتیم لباس ها مون رو عوض میکردیم تا لباس ها مناسب تری که همرا مون بود را بپوشیم که یکی از بزرگتر های جمع گفت هر چقدر لباس زیر و شلوار گرمکن دارین زیر لباس تون بپوشین خودش هم دوتا مچ بند رو گرفت به قسمت آرنجش بست و سریع لباسش رو پوشید و ما هنوز لباس مون رو عوض نکرده بودیم که گفتند : ناهار ..همه به سمت سالن غذاخوری دویدند و توی صف قرار گرفتند و قسمت ورودی یه کم ازدحام شد که دیدم مسئول آموزش اومد و یه چندتا بشین و پاشو و یه کم سینه خیز همه را برد و اون چندنفر جلویی رو هم یه کم بیشتر

بالاخره درب سالن باز شد و همه از ترس تنبیه مثل بچه آدم آهسته و متین وارد شدیم و و با ظرف هایی که غذای مختصری توش بود در دست به سمت صندلی ها رفتیم و نشستیم و سریع غذا رو خوردیم و رفتیم به سمت سالن نماز و نماز رو خوندیم و بعدش بلافاصله بخط مون کردند و باز دوباره به مسجد رفتیم و اولین جلسه آموزش که کلاس عقیدتی بود شروع شد و بعد یکساعت یه ده دقیقه ای راحت باش دادند و بچه ها تازه تونستند راحت دور و برشون رو نگاه کنند که کجا هستند و موقعیت شون چه جوریه یه محوطه با سوویت و پلاژهای متعدد بود که دوطرف خیابونی که بسمت دریا میرفت ادامه داشت و از بین پلاژها هم کوچه هایی بود که به پشت میرفت و انجا هم همینطور

چندتا جای نگهبانی هم وجود داشت که توش نگهبان بودند و توی کوچه ها و دوطرف درب ورودی هرپلاژ هم فضایی گلکاری شده بود و شمشادهای زرد و ابلق داشت

هنوز محو اطراف بودم که صدای فرمانده بلند شد ازجلوووووووووووووووووووووو....باید تا نظامش بلند نمیشد ما خودمون رو به جاهاییکه برامون مشخص کرده بودند میرسوندیم و بخط میشدیم....همه بدو به سمتش دویدیم و سریع بخط شدیم

طبق معمول جندتای آخر باید تنبیه میشدند ولی اینکار رو نکرد و یه پاسدار جدید بود و خودش رو خاکی معرفی کرد و بعدش ما رو به داخل نمازخانه برد و برامون کلاس اسلحه شناسی گذاشت و شروع به معرفی اسلحه ها کرد و اولین اسلحه آموزشی مون هم ژ-3 بود.

البته اکثر ماها اسلحه ژ-3 رو قبلا آموزش دیده بودیم توی مسجد. از طرف بسیج میومدن و به همه آموزش میدادند ولی خب اینجا مفصل تر بود و به هر کدوم مون هم یه اسلحه دادند تا همراه با مربی باز بکنیم و دوباره ببندیم این کلاس هم تموم شد و بعدش دوباره اون سپاهی ریش بلند اومد و با صلوات همه رو همون داخل به خط کرد و چندبار بشین پاشو داد و چند دور دورمون چرخید و با صدای بلند فریاد زد : بش( همون بشین  هست)

دوباره گفت: ب پا(همون برپا )....

این " بش" "پا" دادن ها چنددقیقه ای ادامه داشت

بعد چند دقیقه ماها رو نشوند و با صلوات حرفاشو شروع کرد و گفت من برادر محمودی هستم مربی تاکتیک و آمادگی جسمانی و بعدش رفت جلوی تخته سیاه و نوشت بسمه تعالی و بعدش نوشت منطقه عملیاتی....و راجب وضعیت زمین و مناطق عملیاتی و جغرافیای جنگ و میدان جنگ برامون گفت و هرچه بیشتر میگفت من به جغرافیا که اصلا از درسش خوشم نمیومد علاقه مند تر میشدم وقتی از تفاوت راس جغرافیایی و خط راس نظامی و عملیاتی گفت و از خط پرتاب آتشبار که یک نمودار هندسی کامل هست حرف زد من به هندسه که عاشقش بودم عاشقانه تر باور کردم

کلاس ایشون هم تموم شد و بعدش ما رو بیرون بخط کرد و پیراهنش رو در آورد و به بقیه هم گفت پیراهن ها تون رو در بیارین و اونایی که پیراهن اضافی و مچ بند و این چیزا داشتند رو از صف بیرون آورد و به یه بردار سپاهی دیگه تحویل داد تا....و ما رو بخط کرد برد به سمت دریا و رفتیم توی شن و ماسه شروع کرد به دویدن و ما هم پشت سرش

حسابی ما رو توی غروب دریا دواند و نزدیکی ها اذان مغرب ما رو برگردوند به سمت پادگان و بخط شدیم و بدون استحمام و فقط با آب یه کم عرق مون رو شستیم و من یه لحظه رومو به طرف دریا کردم و قرمزی غروب دریا رو که همیشه دوست داشتم دوباره دیدم ولی اینبار خیلی برام دلتنگ کننده بود نمیدونم شاید بخاطر سختی هاش بود یا اینکه تا اون غروب هیچ غروب ساحل را دور از خانه و داداش هام نبودم

توی همین افکار صدای عجلو بالصلوه بلند شدو همه به سمت نماز خانه به راه افتادیم



تاريخ : سه شنبه دوم دی ۱۳۹۳ | 23:36 | نویسنده : حمید |
راننده پیاده شد و ما همچنان داخل مینی بوس نشسته بودیم ...بچه ها واکنش های گوناگونی داشتند و یکی میگفت ای بابا ...اینجا دیگه کجاست؟؟ یکی جوابش رو داد اینجا پایگاه آموزش بسیج هست و من قبلا اینجا  اومدوم و آموزش دیدم باز چرا اینجا آوردن مون ...؟!!

یکی دیگه گفت خب پادگان های آموزشی همه شون پرند و ظرفیت ندارند حالا دیگه اینجا آموزش میدهند...

هرکی یه چیزی میگفت که یه نفر گفت :اینجا که هتل گلدن بل هست؟؟ 

 

من نگاهش کردم میانسال بود و از بزرگترهای گروه چندتا تار سفید رو ادامه سبیلهای پر پشتش دیده میشد 

هنوز داشتیم به تفاسیر و تحلیل های گروه گوش میکردیم که راننده اومد بالا و درب بزرگ و تقریبا خاکی رنگ روبرو مون باز شد 

چندتا از پاسدار های بلندقامت و توپر که لباس پلنگی با رنگ های خاصی داشتند با اسلحه های یوزی و کلاش تاشو آنطرف پیدا بودند و چندمتری که مینی بوس داخل رفت دستور ایست دادند و گفتند پیاده شین 

بچه های صندلی های جلو درحال پیاده شدن بودند که یکی از اون پاسدارها گلنگدن رو کشید............. 

ادامه مطلب را بخونین



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۳ | 11:9 | نویسنده : حمید |
خیلی وقته که نتونستم بنویسم و خیلی وقته که نتونستم زندگی کنم چراکه به قول بزرگی فقط انسانهایی که چیزی برای گفتن یا نوشتن دارند زنده اند به احترام مخاطب خیلی خیلی خاص که امر به نوشتن کردند دوباره مینویسم 

روزهای خوب خوب خوب را دوباره از سر میگیرم تا دوباره حالم خوب شه 

خودم برای نوشتن ادامه مطلب یه مرور به 9 فسمت قبل کردم و دوستان عزیزم هم اگه میخوان رشته کلام دوباره دستشون بیاد رو دعوت میکنم به اینکار.... 

و شروع کرد به خوندن اسامی ،بزرگتر ها و قویترها یکطرف و کوچیکترها و ضعیف تر ها رو طرف دیگه به خط میکردند هر چی از تعداد پوشه های رنگ وارنگ کمتر میشد و به تعداد صف دو طرف بیشتر میشد من خودم رو صافتر و راست تر میکردم و کم کم داشتم رو پنجه هام بلند میشدم تا جزو بزرگتر ها قرار بگیرم ولی اسمم رو نمیخوند و ...پرونده ها در حال تموم شدن بود ولی خبری نشد حالا دیگه بی محابا پاهام سست شد و به زور میتونستم سرپا بایستم تموم حواسم به چندتا پرونده باقیمانده بود و متوجه نشدم که از قد و هیکل معمولی خودم هم دیگه کوچیکتر شده بودم نمیدونم یکی مونده به آخر یا آخرین پرونده بود که گفت:حمیدرضا حیدری فرزند رمضان منم با خوشحالی و دستپاچگی گفتم حاضر و همه خندیدند چون باید میگفتم :الله....

تازه متوجه شدم که باید خودمو صاف کنم و یه کم روی سرپنجه بلند شدم و در حالیکه به زمین چشم دوخته بودم و با گامهای حساب شده و متمایل به سمت گروه قویتر ها راه افتادم که مسئول اعزام نیرو یه نگاهی به من و بعدشم به پاهام کرد و با چشمش بهم فهماند که....



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۳ | 11:58 | نویسنده : حمید |
سلام 

دوسال پیش در چنین روزهای حال و هوای خوبی داشتیم         

امروز داشتم به عکسها یه نگاه مینداختم که یاد اون متن افتادم 

بد نیست یه کم روح پاییزی به کالبد تون دمیده میشه 



تاريخ : دوشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۳ | 17:14 | نویسنده : حمید |
                 

  السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک

         علیک منی سلام الله ابدا مابقیت و بقی اللیل و نهار

 

                                  



تاريخ : چهارشنبه هفتم آبان ۱۳۹۳ | 10:30 | نویسنده : حمید |

     

                عید غدیر برهمگان مبارک



تاريخ : یکشنبه بیستم مهر ۱۳۹۳ | 17:35 | نویسنده : حمید |
 

                                                              

       انالله و انا الیه راجعون

               

 

    عموحسن کمپ 10 پر کشید



تاريخ : پنجشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۳ | 16:13 | نویسنده : حمید |
سلام بر همه ی دوستان عزیز و مخاطبین گرام

سالروز ورود آزادگان را خدمت همه هموطنان و خانواده ها معزز آزادگان و الماسهای درخشان (آزادگان عزیز) تبریک میگم و امیدوارم روزهای خوشی را سپری بکنید

سالگرد ورود امسال یکی از سالگردهای خاکستریه چرا که درسالی که بنام فرهنگ نامگذاری شده در وبلاگهایی که داعیه اطاعت از رهبری و ولایتمداری دارند و بعضا شعار سال رو هم  پیشانی بند وبلاگ خویش قرار دادند بدترین ناجوانمردی را در حق همدیگه روا داشته و میدارند و از مطالب و افشاگری های گروه های متخاصم خیلی راحت میشه دریافت که منفعت طلبی و  تفکر انتفاعی در نفرات پیشرو بیشتر از هر شعار و فریادی نمود داشته و دارد . امیدوارم  دود این آتش برافروخته فقط و فقط متوجه چشمهایی که از دیدن شوق نگاه آزادگان و متانت و بزرگ منشی آنان ناخرسند هستند بشود.

و امیدوارم مردم مهربان و قدرشناس ، ما را همچنان مورد تفقد خود قرار داده و حضور درصد ناچیزی از وبلاگنویسان آزاده چون من را به حساب تمامی آزادگان نیاورده و بدانند که آزادگان همچنان خود را مدیون محبتهای شما میدانند

دراینجا باردیگر حال و هوای مخاطبین گرامی رو به سالیان دورتری سوق میدهم تا همه یکی از عزیزترین ایام  ۳۵ سال اخیر را مرور کنیم



تاريخ : شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۳ | 12:3 | نویسنده : حمید |
..... ناگهان درب حیاط خونه مون با سرعت و شتاب و باز شد یه پسر نوجوان حدود ۱۵ شانزده ساله خودش رو  با عجله انداخت توی خونه .... 

 و بی مقدمه و با عجله به خواهرم  که اون بالا روی ایوان ایستاده بود  گفت مادرت حالش بد شده

با شنیدن این خبر بی مقدمه گریه ام بالا رفت و به سمت مسجد دویدم به درب نرسیده یاد حرف آخر مادرم افتادم که گفته بود بیرون نری ها!!!...ولی نمیتونستم بمونم و فاصله ی خونه مون تا مسجد هم زیاد نبود

به سمت مسجد راه افتادم  ، از خونه مون که به سمت مسجد میرفتیم یه سربالایی بود که سخت میشد ازش برم و  بیرون اومدن مرد و زن  از درب مسجد نشان از تموم شدن نماز بود

سراسیمه  و نگران بودند و نگاه خاصی بم می انداختند به مسجد رسیدم ولی خبری از مادرم ....

از حرفهای مردم فهمیدم بردنش بیمارستان...تا بیمارستان راه زیادی بود و نمیتونستم خودم برم ولی دلم آروم و قرار نداشت به سمت خیابون اصلی راه افتادم ...مغازه آقاجواد توی خیابون اصلی بود و این یعنی منطقه ممنوعه ..ما اجازه داشتیم بیرون هرجا دلمون خواست بازی کنیم ولی سرخیابون اصلی که ماشین ها میرفتند و میومدند ممنوع بود بریم خصوصا رد شدن از خیابون ....

به سمت مغازه آقاجواد که داداش سعیدم اونجا کار میکرد رفتم تا ببینم که چی شده ...

رسیدم در مغازه ،ولی از داداش سعید خبری نیود فکر کردم که اونم رفته بیمارستان

مردد بودم ...نمیدونم چی شد که تصمیم گرفتم برم بیمارستان ..باید پیاده میرفتم  چون پولی برای کرایه تاکسی نداشتم تازه اونوقتا هیچ تاکسی برای یه بچه ۱۰ یازده ساله وا نمی ایستاد...راه افتادم به سمت بیمارستان راه رو بلد بودم چون کلاس اول و دوم ابتدایی رو دبستان فرسیو درس خونده بودم که نزدیکی های بیمارستان بود  و من هرروز این مسیر رو پیاده میرفتم و برمیگشتم

یه کم که رفتم خسته شدم ...آخه نمیتونستم زیاد راه برم هم نفسم تنگ میشد و هم نمیتونستم تعادلم رو حفظ کنم ...تلو تلو میخوردم...شاید یک کیلومتری راه رفته بودم ..

هرچه به سمت بیمارستان نزدیکتر میشدم رنگ مغازه ها و ادمها کمتر و کمتر میشد و  پاهام بی جون تر 

اونوقتا توی خیابون ماشین زیادی تردد نمیکرد مثل ظهر جمعه های تابستون الان بود...از دور یه مزدا ۱۶۰۰ که هرچه نزدیکتر میشد رنگش فیروزه ای تر میشد رو دیدم .

پشتش چند تا آدم ایستاده بودند ..جلوتر که اومد دیدم ماشین آقاجمال که تو جاده خاکی روستای عموم اینا مسافر و بار میبرد بود یه نگاه به آدمای پشتش که پسرعموهامو و عموم رو دیدم ...نمیدونم چی شد که برگشتم دوباره به سمت خونه

یه حسی بمن گفت که دیگه نمیخواد بری بیمارستان...دوباره این همه راه رو برگشتم به سمت خونه...به سر کوچه که رسیدم پاهام دیگه جون نداشت از تلو تلو خوردن به مارپیچی راه رفتن رسیده بودم و چشام دیگه سیاهی میرفت..به کوچه مون که رسیدم داشتم می افتادم .

کوچه کوچیک و تنگ مون پر بود از آدم ..و چشمهایی که بارانی بودند نمیدونم کی بود که منو بغل کرد و دیگه چیزی نفمیدم ...از در خونه که اومدم تو از پشت گردن کسیکه بغلش بودم ،درگاه رو دیدم

هلال رخ ماهش  هنوز توی قاب درگاه میدرخشید...

.....هنوزم که هنوزه داره با گوشه ی چادرش صورتش رو خشک میکنه....

....نگاهش دیگه آمرانه نیست ...یه جور دل تنگی توشه که هنوزم که هنوزه چشما رو خیس میکنه و دلو آتیش ....هنوزم که هنوزه من نفهمیدم این آب و آتیش چطور با هم جور شدن و تمام وجودمو میسوزنه....

اونم بعد این همه سال.....

توی خونه مون دیگه جایی نبود و همه تو حیاط و ایوان بودند بعضی از همسایه ها مون که تو راه برگشت به خونه متوجه جمعیت میشدند ، بی محابا خودشون رو به حیاط  میرسوندن، و  آنچنان متعجب و متحیر بودند که یادشون میرفت شیرینی همراه شون رو قایم کنند...آخه فردا عید بود

......عید بی عیدی

          

پ ن :

  • این خاطرات (از ۱ تا ۶ ) که در همچین روزی  روی داد رو تقدیم میکنم به مادری که ۹ سال بعد رفتنش شده مادر شهید بسیجی ۱۶ ساله...برای شادی هردوتا شون صلوات

 



تاريخ : دوشنبه ششم مرداد ۱۳۹۳ | 10:31 | نویسنده : حمید |
: .......میخای بازم برگردی بیمارستان؟!!

منم قبول کردم  هرچی باشه خونه کجا و بیمارستان کجا..!!!و توی حیاط موندم چندلحظه ای که گذشت مادرم صدام کرد و گفت :

حمید..بیا بالا این سیب ها رو بخور

منم رفتم بالا و آبجی رقیه ام هم تو خونه بود رفتم پیش مادرم و گفتم :

من نمیتونم بخورم

گفت :

میدونم پسرم این سیب با سرسم (یه سبزی خاص که از خانواده پونه ست و مخصوص نازخاتون و پوره سیب  ترش درختیه ) و نعنا له شده و برات خوبه ...بخورش تا دهنت مزه بیفته

و من یه کم خوردم ولی دیگه نتونستم بخورمش و گفتم :

باشه بعدا میخورم...

به طرف پله راه افتادم که بیام پایین که مادرم گفت:

 مواظب پله باش دستت رو به نرده محکم کن

و من هم همینکار رو کردم پله خونه مون آهنی بود ...رفتم دوباره توی باغچه و داشتم بازی میکردم

یه درخت نارنگی محلی بزرگ وسط باغچه ی سمت شرق خونه مون بود و با فاصله کمتری یه درخت نارنگی اونشوی کوچیک هم نزدیک پنجره اتاق کوچیک طبقه پایین یا همون همکف بود و وسط شون جایی بود برای بازی، البته برای وقتایی که مجبور بودیم توی خونه بازی کنیم  ...

باخودم سرگرم بودم و داشتم با گره های نارنگی و پرتقالی که روی زمین ریخته میشد بازی میکردم  هنوز خیلی نگذشته بود که صدای اذان ظهر از بلندگوی مسجد بلند شد ....صدای کبلی مرتضی ....چندروزی بود صداش رو نشنیده بودم

 ... الله اکبر...، الله اکبر....هنوز داشتم صداش رو تکرار و تودلی اذانش رو مرور میکردم ....الله اکبر ....الله اکبر....که صدای مادرم توجه ام رو جلب کرد :

....ای خدا ....دیرم شد ...خدا مرگم بده تا برسم ،نماز شروع میشه ...

دیدمش که با چادری گلدار ولی کمی تیره و با عجله از پله ی آهنی پایین اومد و وضو  گرفت و با عجله و نیمه دو به سمت در حیاط رفت و به در نرسیده برگشت و یه نگاه به من کرد و مکثی توی نگاه بهم کرد .نیمرخ صورت خیسش که چون هلال ماهی از چادرش بیرون زده بود ،رو الان میشه با دیدن آخرین هلال ماه تشبیه کرد ..آخه اونوقتا از سروصدای استهلال و ستاد و گروه و ...خبری نبود

با دستش که درون چادر غرق شده بود کمی صورتش رو خشک کرد و راه افتاد به در نرسیده بود که با صدایی آمرانه ولی مادرانه گفت:

 بیرون نیایی ها!!!

رفت

من زیر درخت نارنگی نشستم و میوهای کوچک نارس از درخت ریخته شده را توی مشتم نمیتونستم نگه دارم و یه گوشه ی زمین گذاشتم و یه قسمت که یه کم سرآشیب داشت رو پیدا کردم و کنارش نشستم و برگهای خشک رو کنار زدم

چندتا کفش دوزک و  هزارپای سیاه و نرمی که همیشه توی خاک اونوقتها بودند رو هم کنار زدم و یکی یکی میوه ها رو از روی شیب قل میدادم پایین . اینکار را تا اونجا باید ادامه میدادم که یکی از این میوه ها به میوه دیگه ای برخورد  کنه ، وقتی این اتفاق می افتاد یعنی ، برنده و بازی تموم...میوها رو برمیداشتم و دوباره ...

البته وقتی با داداشام این بازی رو سه نفری انجام میدادیم هیجان خاصی داشت و بازی ای نبود که با دعوا تموم نشه و بعد دعوا هم میوه های کوچیک رو روی زمین میریختیم  و با قهر میرفتیم ...نمیدونم سر چی دعوا میشد آخه تو حیاط و باغچه پر بود ازین میوهای کوچیکی که باید هفته ای یکبار با جاروی مادر راهی سطل آشغال میشد...

هنوز داشتم یاد و خاطره بازی و قهرهای همراه اون با داداشام رو با هر گره میوه کوچیک و نارس  که قل میخورد و مسیر فرودش را با فرازهایی از خاطرات داداشام که دلم براشون خیلی تنگ شده بود ، گره میزدم که ،

 ناگهان درب حیاط خونه مون با سرعت و شتاب و باز شد یه پسر نوجوان حدود ۱۵ شانزده ساله خودش رو  با عجله انداخت توی خونه ....



تاريخ : چهارشنبه یکم مرداد ۱۳۹۳ | 12:37 | نویسنده : حمید |
هرچند علایم بیماریم تخفیف پیدا نکرده بود ولی بعدها فهمیدم داداشم ازینکه هیچ کاری نتونستند بکنند و منو بین بیماران اسهال و استفراغ گذاشته بودند ناراحت شد و به اتفاق مادرم رفتند و رضایت دادند تا منو با مسئولیت خودشون ببرند...)

لباس هامو آورد و با خوشحالی لباس های بیمارستانی رو  از تنم در آورد و لباس های خودمو پوشیدم نمیتونستم یه پایی بایستم تا شلوارو پام کنم 

 مامانم روبروم نشست رو پاهاشو

دستمو گذاشتم رو سرش و اون فاق شلوارو از زیر پام رد کردو نصف بالا کشید و دومین رو هم همینطور ..

بعدش منو برد پیش رو شویی و دوباره صورتم رو شست و با دستان خیسش موهامو مرتب کرد و از چپ به راست برام فرق باز کرد و همش همینجوری بود و من دوست میداشتم ولی هروقت تو آینه نگاه میکردم  خوشم نمیومد برعکس میشد

از راهروی بیمارستان که داشتیم رد میشدیم پرستار صبحی که برام صبحونه آورده بود رو دیدم از کنارش رد شدم ولی نگام بهش دوخته شد اون لبخند میزد و من هم ...دستم توی دستان مادرم بود سرم به عقب و به نگاه پرستار که آخرش یه چشمک برام پرت کرد و من خنده ام گرفت و موقع خندیدن احساس کردم لب پایینم افتاد و کمی کش آب دهن ...و چشمای پرستار که اینبار دیگه نگران بود.....

به حیاط بیمارستان رسیدم  درخت سرو چقدر بزرگ بود ..سایه ش دیگه داشت گرد میشد

و آدما و ماشینها  هم بزرگتر از اون بالا بودند . دستم توی دستای مادر بود و در حالیکه تلو تلو میخوردم دنبالش راه افتاده بودم از درب بیمارستان که بیرون رفتیم یه نگاه به ساختمان بیمارستان انداختم و پنجره ای که میشد حدس زد مربوط به اتاق من بود رو نگاه کردم و دوست نداشتم دوباره از اونجا این پایین رو نگاه کنم

سوار تاکسی شدیم . داداش سعیدم رفت مغازه تره بار فروشی سید جواد که تابستونها پیشش شاگردی میکرد من و مامان  راه افتادیم ...و چند لحظه بعد سر کوچه پیاده شدیم ورودی کوچه مون اونوقتها بازار روز بود و اکثر زنان روستاهای دور و نزدیک  سبزی و ماست و هرچی که میکاشتند رو برمیداشتند و صبح زود میاوردند و میفروختند و  پولش رو برای نیاز روزانه شون هزینه میکردند و ظهر نشده بر میگشتند خونه .

همینطور که از کنار بارفروشها رد میشدیم نگاه های متعجب بهم بیشتر و بیشتر میشد و بعضی ها هم که مامانم رو میشناختند ازش میپرسیدند که چرا اینجوری شدم و مامانم که نمیدونست چی بگه  نگرانی و ناراحتیش رو قایم میکرد و یه چیزایی جواب میداد ولی لرزش صداش راز دلش رو برملا میکرد و من از بارفروشها متنفر میشدم...آخه ....وسطهای بازار روز مادرم چند تا سیب محلی و سبزی معطر محلی خرید و چیزای دیگه ای یادم نمونده . به راه مون ادامه دادیم و من برای رسیدن به خونه دل تو دلم نبود و دوست داشتم هرچی زودتر داداشامو ببینم و ...کمی جلوتر که رفتیم به درب ورودی مسجد محله مون رسیدیم مردم داشتند یکی یکی وارد مسجد میشدند و خیلی ها هم ذوق و شوق عجیبی داشتند. راه افتادیم و رسیدیم خونه و من از در حیاط که وارد شدم حس عجیبی داشتم و گشتم ولی از محمدرضا و احمد خبری نبود تا خواستم برم نو کوچه سراغشون مامانم ناراحت شد و  با لحنی نگران و ناراحت بهم گفت بیرون نرو پسرم همینجا تو حیاط بازی کن تا داداشات بیان تو هنوز خوب نشدی!! میخای بازم برگردی بیمارستان؟!!



تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۳ | 19:27 | نویسنده : حمید |

در باز شد و چهره ی مرتب و تمیز دکتر با قیافه ای جدی و آروم پیدا شد و پشت سرش هم پرستارها اومدن

من انتهای اتاق بودم . از اول شروع به ویزیت هم اتاقی هام که بیشترشون اسهال و استـــ.... داشتند کرد و اکثرشون موندنی شدند

به من که رسید چندبار ورقهای کوچیک و بزرگ و رنگ وارنگی که روی تخته گیره شده بود  رو بالا و پایین کرد و  و دادش دست پرستار

بالای دوسرگوشی اش رو  گذاشت  توی گوشش و اونسرش رو هم روی سینه من و بعدش چند بار جاش رو عوض کرد و دوباره گوش کرد و اینبار با چشمانی بسته...

دوباره پرونده رو گرفت و نگاه کرد و  از سینی پرستار یه چکش در آورد و با سرش که پلاستیکی بود به روی زانوم ضربه زد و دلم هری ریخت و پام پرید بالا طوریکه انگار میخواستم با دستم بگیرمش ..چندبار این کار رو کرد و  من با اینکه خوشم نمیومد هیچی نمیگفتم ..

دوباره به پرونده نگاه کرد و  اینبار چیزی توش نوشت و داد دست پرستار ..همونی بود که برام صبحونه آورده بود ..نگاه مبهمی بهم کرد و همه رفتند

من دوباره برگشتم به سمت پنجره و دیگه درختهای سرو داخل بیمارستان سایه هاشون داشت  از دیوار نرده ای بیمارستان میومد تو

جلوی درب ورودی بیمارستان هم هرچند دقیقه یه ماشین که اکثرا نارنجی با خط سفید کمرش بود رد میشدند  ماشین های دیگه خیلی کم بودند

آدمها هم کم کم داشتند با شتابهای مختلف اینور و اونور میرفتند ..

هم ماشینها و هم آدمها خیلی کوچیک بودند مثل ماشین اسباب بازی پسرخاله سعید

جنب و جوش اون روز بیشتر از روزهای قبل بود . چشمم به درب بیمارستان بود که مادرمو با چادرش دیدم و داشت میومد همراه ش داداش سعیدم هم بود...برگشتم به سمت در اتاق و منتظر بودم تا بیاد ..

از مسیر و فاصله در تا اتاق و سرعت مادرم میتونستم بفهمم که کی میرسه به اتاق ولی نرسیده بود و دیر کرده بود...باز برگشتم به سمت پنجره و دیدم ، نه ،اونجام نبود .

چاره ای جز انتظار نبود منتظر موندم ...زمانی بیشتر از آنچه که فکرش رو کرده بودم منتظر موندم ..

نیومد ...

دوباره به سمت پنجره رفتم ...

سایه سر سروهای بیمارستان از نرده های اومده بودند تو و از دیوارکوتاه زیر  نرده ها فاصله گرفته بود... 

بیرون بیمارستان و توی خیابونها مردم بیشتر میشدند ولی ماشین ها همون بودند با رنگهای تکراری

صدای درب اتاق همراه با صدای خسته و تقریبا نگران مادرم ،که گفته بود

: ایشالله عیدیمو از خدا میگیرم و ادامه داد:...باید بریم خونه...

تازه متوجه شدم که فرداش عید فطره، عید فطر سال ۱۳۵۶ هجری خورشیدی که اونوقت ها بهش سال ۲۵۳۶ هم میگفتند



تاريخ : پنجشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۳ | 12:27 | نویسنده : حمید |

شنبه

براي نخستين بار گريستم 

تا همه لبخند بزنند 

  يک شنبه

براي نخستين بار

زني را صدا کردم ؛

                                             مامان ..  

دوشنبه

قلم به دست راست گرفتم

و کوتاه ترين رباعي دنیا را نوشتم:

                             بابا ..  

سه شنبه

  حلقه

      به دست چپ کردم

و طولاني ترين غزل عاشقانه ام را

      آغاز کردم  

 چهارشنبه

بر سه پا راه خواهم رفت

تا فرزندم

          بر دوپاي خويش بايستد ..  

پنج شنبه

چمدانم را

                             خواهم بست

 ...  

منتظر چه مانده ايد؟

جمعه ؟!

جمعه ها من هم

                                           منتظرم ..



تاريخ : پنجشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۳ | 11:5 | نویسنده : حمید |
آخه وقتی حالم خوب نمیشه واسه چی منو نگه داشتن ...

مامان بیچاره م هم هر روز کارش بود که بیاد بیمارستان و برگرده ..

خداکنه امروز ولم کنند برم خونه ...

و برم ده و با پسر عمو هام و دختر عموهام بازی کنم

الان موقع گردو و گردوبازیه چه کیفی داره

غروبها وقتی همه دور هم جمع میشدیم و بازی میکردیم ...بزرگترها هم کوچیک میشدند و جمع مون انقدر زیاد میشد و بازی داغ میشد که ما کوچیکترها  رو زود از میدون در میکردند و خودشون میشدند میدون دار

(صدای بچه ها و جیغ شادی دخترها با صدای مرغ و خروس ها که برای رفتن به لونه شون شاکی بودند و صدای گاو و گوسفند که تازه از چرا برمیگشتند و صدای جررک جروک چوبهای خشک که وسط تنور میسوختند تا نون داغ زن عمو حاضر بشه و صدای اعتراض دخترعموهای بزرگتر را که تنگهای مسی آب رو از روی سرشون  خال میکردند توی حوض فقط میشد از پرتاپ کردن غیظکی آب در حوض و شاتلاب هاش شنید ...طفلکی ها دلشون پیش بازی بود ولی دیگه میدون بازی جای پسرهای کوچیک نبود تا چه رسد به دخترها)

یادمه از صبح شروع به کندن و تمیز کردن گردو میکردیم تا غروب ...غروب همه دور هم جمع میشدیم و پسر عمو های بزرگتر همه ی گردو هامون رو ازمون توی بازی میبردند و میدادند زن عموم..اونم فرداش میبرد بازار براشون میفروخت

باز این ما بودیم که صبح زیر درختهای گردو پرسه میزدیم تا گردویی پیدا کنیم و....

راستی الان هنوز داداشام خواب هستند

خوش به حالشون ...محمدرضا که باید میرفت چهارم و احمد هم امسال باید میرفت کلاس یک ...

خوش به حالشون ... هنوز داشتم غبطه هامو ورق میزدم که صدای باز شدن درب اتاق منو دوباره سر تختم نشوند و خودمو جمع و جور کردم تا دعوام نکنه یک دفعه دیدم همون پرستار لاغر و مهربون صبحه که اینبار با سینی صبحانه اومده بود و گفت:

خب حالا صبحونه ت رو بخور و آماده شو تا آقای دکتر بیاد و ویزیتت کنه

اگه صبحونه ت رو خوب خوب بخوری شایدم برات خبرهای خوب داشته باشه...

وقتی داشت میرفت گیسوهای بلندش از دایره پشت کلاه سفیدش  آویزون بود و تاب میخورد

منم چون خودم رو تسلیم اونا کرده بودم برعکس خونه که صبحونه وعده ناخوشایندی بود صبحونه م رو خوردم و دوباره به پنجره چشم دوختم دیگه داشت طلایی میشد ، آسمون رو میگم

وقتی دسته های نور خورشید که انتهاش به آسمون بود به زمین نزدیکتر میشد دلتنگی کم و کمتر میشد کنجشکها دیگه آواز میخوندن و صدای  کفشها توی راهروی بیمارستان بیشتر و بیشتر میشد .

در باز شد و....

ادامه دارد



تاريخ : یکشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۳ | 16:34 | نویسنده : حمید |
از روی تخت بلند شدم  و اومدم کنار پنجره . غروب شده بود از اون بالا ،حیاط بیمارستان و گلکاری هاش منظره قشنگی داشتند ولی نمیتونستند دلتنگی منو کم بکنند..دیروز یکی از بچه ها که بستری بود رو فرستادند رفت خونه شون ...آخه من چرا باید اینجا بمونم ..کاری که برام نمیکنند همش خون میگیرند و خون....دلم واسه ی مامانم یه ذره شده بود واسه داداشام و بازی کردن توی کوچه و خاک وخل ها همینطور ...

همینطور داشتم  از پنجره به بیرون نگاه میکردم صدای باز شدن در منو به خودم آورد ...

پرستار بد اخلاقه بود ..

 



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۳ | 10:26 | نویسنده : حمید |